آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

گاهی وقتها چشمِ سر بعضی چیزها را نمیبیند، چون مخصوص چشم دل ساخته شده اند!
این بعضی چیزها را باید با چشمِ دلِ باز و شسته ببینی.
نه اینکه بروی آب بزنی به چشمهایت ها؟ نه!
با آن آبی باید بشویی که از فواره چشمهایت می آید...


 

آن لرزیدن مال سرمای هوا بود، این لرزیدن از سرمای دلم است انگار... آن سر ریز شدن از شوق وصل بود این سرریز شدن از هجر و فراق...

این روزها، یعنی روزهایی که پر شده اند از مرور خاطره ها، برایم یک درس هایی دارد. خاطرم میآید در برف های سال پیش همچین روزی، با کفشی که از شانس و اقبال و شاید هم حکمت، درزش باز شده بود و برف و آب داخلش میرفت و در سرمای زیر صفر، پاهایم یخ زده بود، طول خیابان امام رضا(ع) را روزی سه وعده طی میکردیم برای رفتن به حرم و زیارت گنبد طلا و بارگاه بهشتی و مطهر امام رضا(ع).

کوچه یادگار امام رضا

یادم می آید دسته های عزاداری و زنجیر زنی های پرشوری که از سراسر کشور آمده بودند برای شهادت امام رئوف زنجیر بزنند و عزاداری کنند. میگفتند بی سابقه بوده آن همه حضور گرم. گویا اولین سالی بود که آنقدر شلوغ شده بود و ما چه سعادتی یافته بودیم میان آن همه شلوغی...

هر روز وقتی یکی یکی خیابان های امام رضا(ع) را پشت سر می گذاشتیم، می رسیدیم به درب ورودی حرم و از همانجا فواره ی چشمهایم مثل فواره حوض های حرم،(همان هایی که هنوز یخ نزده بود!) سر می رفت...

خیلی کم بود. خیلی کم. آنقدر که فکر میکنم اگر آن روزها را تا امروز آنجا بودم، باز هم دلم سیر نمیشد...

وقتی فکر میکنم چه چیزها را آنجا جاگذاشتم، و چه چیزها با خود آوردم، مغزم درد میگیرد!  تنم دارد همانطور مثل آن روزها از سوز سرمای سخت زمستانی می لرزد، و حوض چشمهایم خیس و سرریز... اما این لرزیدن و سرریز شدنِ چشمها با آن لرزیدن و سرریز شدن خیلی فرق میکند. خیلی. آن لرزیدن مال سرمای هوا بود، این لرزیدن از سرمای دلم است انگار... آن سر ریز شدن از شوق وصل بود این سرریز شدن از هجر و فراق...

 

لیاقتم کم بود چون آنقدر آنجا گرم بود که مرا گرم کند، اما اینکه من هنوز مثل برف های فشرده شده، یخ زده و منجمد مانده ام و باور نمیکنم یکسال گذشته از آن روزها و حال و روز من تغییر محسوسی نکرده، یعنی خیلی دور و مهجور مانده ام از حریمِ آن حَرمِ ملکوتی.

حتی بیشتر که فکر میکنم یادم میآید حوض ها و شیرآب های یخ زده ی حرم را و گویا که سرچشمه ی اشک های من هم یخ زده باشد، کمتر خیس می شوند این روزها... کم تر از انتظاری که داشتم و دارم!

با خودم قرار گذاشته بودم این روزها، آنجا باشم... آخر یخ دلم هنوز باز نشده بود و برایم خیلی کم بود... خیلی. این کم که میگویم، منظورم لیاقت خودم است و الا یک سال و یک قرن هم آنجا مجاور باشی و لیاقت و سعادتت کافی نباشد، باز هم کم است.

لیاقتم کم بود چون آنقدر آنجا گرم بود که مرا گرم کند، اما اینکه من هنوز مثل برف های فشرده شده، یخ زده و منجمد مانده ام و باور نمیکنم یکسال گذشته از آن روزها و حال و روز من تغییر محسوسی نکرده، یعنی خیلی دور و مهجور مانده ام از حریمِ آن حَرمِ ملکوتی. یعنی خیلی دلم کار دارد تا یخ اش باز شود. یعنی خیلی باید ببارد چشمم تا بهار بیاید بنشیند میانش. یعنی خیلی چیزها هست که من نمی بینمشان و چشم دلم به دیدنشان مَحرم نیست... و این یعنی ها، یعنی وای بر من! یعنی وای بر من که هنوز میان سرمای زمستانی دنیا، و میان برف و بهمن گناه و معصیت، اسیر مانده ام...

اللهم فک کل اسیر... اللهم فک کل اسیر... اللهم فک کل اسیر...

 

پی نوشت: شبنم؛ اشکِ شب های سردیست که خاطره ی آفتاب را از یاد برده است!

و اشک؛ شبنم دل هاییست که در هُرمِ آفتابِ دوست، سهمی از مهربانی دارد....!*

/.///-/

_____________________________________________

*پیامک یک دوست مهربان

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۲۲
© صبـــا

امام رضا (ع)

نظرات (۲)

۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۱:۳۱ میوندار هیئت
دوباره ضامنم میشوی امام رئوف
عجیب در سفر کربلای خود گیرم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم…

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی