آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

۱۴ مطلب با موضوع «دلنگاره :: با کاروان حسین» ثبت شده است

وقتی ایل بد نام، از تقویمم کوچ می کند

و در راه، جوانه های هراس را چَرا می کند،

شاد می شوم.

وقتی زمینم از تردید و غم، / لُخت می شود

و بذرهای مهر و امید و اعتماد، / سر بر می آورند،

عاشق می شوم. / و برای رسیدن به شفاعت تو،

مثل یک کبوترِ چاهیِ بی جفت، /پر پر می زنم.

 

دوباره رسیدن به غم، / رسیدن به اندوه،

دوباره فصل داغ ماتم.

دوباره محرّم، ....    دوباره محرّم.

  

پیچیده ام در مغز یک پارچه ی غمدار

و تب کرده ام. از دیروز. / و بغض پشت بغض.

و اشک پشت اشک. / و آه پشت آه.

من آمدم. / خیلی دیر.

اما آمدم و ایستادم کنار صحنه ی نبرد یک تن.

و از خجالت یک عَلم، تا نجابت یک اسب،

شرمگین شدم. / از آسمانِ سرخ،

تا تیرهای جهل، / تا حنجره های خشک، 

شرمگین شدم.

خیمه ی دلم برای چهل شب آتش گرفت.

و پی بردم که دور ایستاده ام.  خیلی دور.

خواستم جلو بروم و فریاد بزنم؛ لبیک یا... / بغض، خرخره ام را گرفت. / و آنقدر فشرد، / و آنقدر فشرد، / و آنقدر فشرد که نای در نایم نماند.

لبیک یا خورشید ... / لبیک یا معنی عشق ...

لبیک یا شعر ناتمام ... / لبیک یا حسین (ع) ... / لبیک یا حسین (ع) ... .

ایل، گاهی چه دیر کوچ می کند ...

 

/.///-/

16/9/89 – مصادف با یکم محرم

۱۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۲ ، ۲۳:۵۸
© صبـــا

بعضی نقاط دنیا،
عجیب العجایب است!

در طیّ قرون متمادی، از جهل مرکب عرب،

تا این زمان که هنوز هم جهل رایج است؛
تنها میان کوفه و کوفیانِ نفرین شده

این ننگ روا شده است!

آه!...  آه از این عجیب ترین لب خندهای پست!

ننگ بر آن نانجیب لبی که از گریه ی لشکرِ خدا 

از فرط غصه و غم لب را به لب نبست! ...

لعنت به آن لبی که واشد به گریه ها...

لعنت به خنده ها...

بر کوفه و شام و مردمش

لعنتِ مداوم خدا...

نفرین به خنده ها...

/.///-/

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۲ ، ۱۷:۴۷
© صبـــا

حرم امام حسین(ع)

 

کاش از جنس جنون، بال و پری بود مرا
مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا
«از همان کوچه که سر می‌شکند دیوارش»
باز در حالت مستی گذری بود مرا
رقص زلف سر نی دیدم و با خود گفتم:
بین هفتاد و دو سر کاش سری بود مرا

هیچ پروا دلم از دغدغه‌ی راه نداشت
چون تو ای عشق! اگر همسفری بود مرا
پیشتر زانکه رسد مرگ، بمیری، هنر است
کاش، ای کاش! که روزی هنری بود مرا*

 


محرم که تمام شد، مثل هر سال دلم را کمی خوش کردم و دلداری اش دادم که هنوز صفر هست و اربعینی می آید برای گریستن و آرام شدن دل!
حالا که روزها گذشته از محرم و اربعین و صفر، همه اش دلم را می گویم که باز هم محرم می آید و...
اما راستش
دیگر امسال دلم خیلی گستاخ شده! اصلاً حرفم را گوش نمیدهد...

پی نوشت1: دل خوشی ام  شده گوش دادن به مداحی و سینه زنی و روضه های ضبط شده! خدا را شکر! باز هم اینها هست و عکسی میبینم و حرفی میشنوم و متنی میخوانم از حسین(ع) و خاندان کربلایی اش! و اِلا...

پی نوشت2: همیشه به دلم یاد داده ام که هر چه تو بخواهی؛ نمیشود!! اما حرف از حسین(ع)و بوی سیب اش که می شود، زبانم جلوی خواستن های این دل، بند می آید...
چند روز است که دوباره مثل محرم، یک بیت شعر مدام می چرخد توی سرم:
دود این شهر مرا از نفس انداخته است؛ به هوای حرم کرب وبلا محتاجم...

 

/.///-/

______________________________
*شاعر : ایوب پرند آور/ کتاب حماسه‌های همیشه

۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۱ ، ۱۱:۳۸
© صبـــا

 

چهل روز؟ چهل ماه؟ چهل سال؟ چهل قرن؟!

زمان چهل تا چه بگذرد، تا اربعینِ عاشورا کمرنگ شود؟ یا حتی تمام شود؟!

اصلاً مگر اربعین، تاسوعا، عاشورا، کربلا... اصلا مگر حسین، مگر عباس، مگر رقیه و زینب، مگر هفتاد و دو فرشته، کمرنگ هم می شوند؟!...

امروز اربعین بود!

چهل روز بعد از روزی که حسین (ع) و هفتاد و دو تن از باوفاترین یارانش مظلومانه به خاک و خون و نیزه کشیده شدند...

یعنی زینب چهل روز بی سایه ی برادر... یعنی همه ی گل ها، پر پر... یعنی به روی همه ی نیزه ها، ســـر...

 

پی نوشت1: نمیدانم چرا وقتی میگویم اربعین، یاد ارباً اربا می افتم... دست و دلم... خدایا...

پی نوشت2: پنجشنبه ای؛ شب جمعه ای؛ اربعینی... همه که با هم جمع می شوند، وقت دعاست...

اللهم الرزقنی هم نشینی با ائمه و خوبان در بهشت...

پی نوشت3: و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْکُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِالتَّمْکینِ مِنْ قِتالِکُمْ*...
و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانکه تهیه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند

   /.///-/

__________________________

* زیارت عاشورا

۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۱ ، ۱۸:۵۸
© صبـــا
 


دیدی؟!

دیدی مادرت زهرا (س)؛ دختر دردانه ی پیامبر، چگونه میان در و دیوار ماند؟!...

دیدی چگونه فرق مولایمان، پدر شما و همه ی یتیمان شکافته شد؟!...

برادرانت، پسران فاطمه (س) را دیدی؟!... دیدی هر کدام را چگونه کشتند و آب کردند جگرهایشان را به زهر کینه و عداوت؟!...

آری… دیدی…

ای هم نفس خون خدا؛

ای آشنای دردهای بزرگ؛ یا زینب کبری(س)؛

تو دیدی برادرت را در حالی که دشمن در گودال قتلگاه بر سینه اش نشسته بود...

تو دیدی سر حسین بن علی(ع) را بر روی نیزه ی دشمنی، در برق و سوزِ آفتابِ بیابان...

دیدی دختر سه ساله اش را؛...

دیدی علمدار لشکرش را؛...

دیدی علی اکبر زیبایش را؛...

... آخ… دیدی علی اصغر شش ماهه اش را؛…

دیدی چه کردند با آنها...

آری!.. تو دیدی…

دیدی و کشیدی از ماتم دنیا… کشیدی از جفا و دشمنی با خاندانت…

دیدی و کشیدی در غربت سوزان کربلا در راه کوفه تا شام…

دیدی… تو همه ی اینها را دیدی…

امان از دل داغ دیده و ماتم کشیده ات… امان از دل زخم خورده ات… امان…

یا زینب کبری(س)…

امانمان بده؛ امانمان بده تا ما جاماندگان از قافله ی عشق، برسیم به گرد پایتان… برسیم به خاک پایتان… به کویتان…

که اگر شما و خاندانتان نخواهید، که اگر شما و خاندانتان رضایت و اجازه ندهید؛ هرگز… هرگز به هیچ کجا نخواهیم رسید...

ای راهبر قافله ی عاشقی؛ اربعین خاک و خون کربلا نزدیک است و دلها همه بی تاب و آشفته...

تسلیت ما را پذیرا باشید... و امانمان بدهید تا در این مصیبت عظیم، یار شما باشیم؛ نه بار! ...


ای هم نفس خون خدا؛ یا زینب کبری (س)؛ الامان… الامان…



پی نوشت 1: در قیامت پر شگفتی کربلا؛ اگر زینب(س) نبود، الفاظی چون؛ حزن، ماتم، صبر و استقامت نیز بی معنا می ماند! چه برسد به کربلا و کربلاییان...

پی نوشت 2: یک روز دیگر اربعین خاک و خون کربلاست... چله ها تمام میشود، و محرم اما؛ بر جای خود تا ابد باقیست... حسین (ع) و یارانش کشته شدند، و من با خود می اندیشم چگونه باید زینب(س) را یاری بدهیم؟!! و باز هم می اندیشم که اگر یاری نمی دهیم زینبِ صبور کربلا را؛ کاش لااقل نمک به زخمهایش نمی پاشیدیم...

پی نوشت 3: مُصیبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ*...

به راستی چه مصیبت بزرگ و چه داغ گرانی است در اسلام و در تمام آسمان ها و زمین...

/.///-/

__________________________

* زیارت عاشورا

۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۱ ، ۲۳:۱۰
© صبـــا

 

ای که در محبتت غرق می کنی

هر که را که در "تو" می نگرد...

و ای که در محبتت غرق می شود

هر که را که "تو" به او می نگری...

می اندیشم؛ آیا این همه غرق شدن ها،

 ربطی به ربط آب و "تو" ندارد؟!..


 

پی نوشت: چند روز بیشتر به اربعین خاندان پیامبر(ص) نمانده است. اربعینی که تمام کائنات را سیاه پوش میکند... و "تو"؛ علمدار این خاندان، علمدار این کشتی نجات،  شک ندارم که مثل هر روز در دلت غوغاست*... غوغایی از عطش و شرمندگی... غوغایی از مبارزه حق علیه باطل! غوغایی که فقط و فقط از جنس خودت است، و هرگز در دنیا تکرار نخواهد شد..

گفتم شرمندگی... یادم آمد این "تو" نیستی که شرمنده ای! این آب است که قرن هاست و بدون شک تا ابد شرمنده ی توست...

میدانی؟! چند روز است که دلم یک طوری شده! به گمانم باید خودم را از یک چیزی پر کنم! و شاید که باید خالی بشوم از چیزهای دیگر. از چیزهایی که بوی خدا و آل پیغمبر(ص) نمی دهند. از چیزهایی که قربة الی الله نیستند. از چیزهایی که بوی دنیا و آدم های دنیایی میدهند... باید خودم را خالی کنم از همه ی اینها تا بتوانم کمی از خودم را پر کنم با چیزهایی از جنس خدا.

هر وقت دلم این طوری میشود پناه می آورم به زیارت عاشورا. آخر؛ بوی وحی از زیارت عاشورا می آید! و من هر بار که سلام می فرستم بر حـ ـسـ ـیـ ـن(ع) و اولاد و اصحاب و یاران او، سلامی خاص هم بر "تو" می فرستم... و وقتی میگویم السّلام علیک یا ابالفضل العباس (ع)؛ امیدم به نجات یافتن بیشتر میشود... آخر؛ "تو" یک چیز دیگری؛ "تو" علمدار حـ ـسـ ـیـ ـنی ...

/.///-/

____________________________________

*کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۱ ، ۱۹:۳۷
© صبـــا

خیلی دورتر ها؛

آن وقت ها که هنوز تو را نمی شناخت

به هر بهانه ای بازی در می آورد!

بعد ها، تو آمدی و دست کشیدی بر سرش

و او هم آرام شد...

اما این روزها؛

با این که هستی،

نمیدانم این بازی هایش برای چیست..!

دلم را می گویم!...

امروز باز هم تیــر می کشید...!!

نه!...

نکند عطر سیب دست های تو از سرش افتاده باشد!؟


پی نوشت1:  یا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ...

ای آنکه خدا خونخواهی اش کند و فرزند چنین کسی، و ای کشته ای که انتقام خونت گرفته نشده است...

یک وقت مرا از کشتی نجات بخش ات بیرون مکنی؟!... یا حـ ـسـ ـیـ ـن...


پی نوشت 2: بوی سیب می آید... اربعین نزدیک است... چله هایمان دارد تمام می شود!! درمان گرفته ایم برای دردهایمان؟!... نکند خواب بمانیم؟!...

/.///-/

۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۱ ، ۱۹:۴۶
© صبـــا


خورشید بی تقصیر است!

از گناه آدمیان است که هر شب،

آسمان سیاه می شود!!

دنباله ی ستاره ها را که بگیری؛ می بینی!

همیشه جایی که کبود شده،

دست انسانی در کار بوده است...

آری!

این یلداترین شب های عالم نیز، خواهد گذشت!

و طلوع صبح؛

منتقم تمام کبودی های بلند است.

یا صبح! طلوع کن؛

تا بلندترین صبح عالم

با تو؛ طلوع کند...


پی نوشت1: فکر می کردم: در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد…/سپهری

پی نوشت2: زمین، این گردی دوّار عجیـب! گاهی چه سخت می گردد به دور خودش!
چه میدانم!! شاید او هم نگاهش به نفس های من است…
 آقا جان! نفسم دارد بند می آید! نمی آیی؟!

پی نوشت3:  از اینکه امروز حرم حضرت رقیه (ع) رو خالی از حضور عزاداران حسینی دیدم، بسیار منقلب شدم. جا دارد که از این طریق شهادت بی بی سه ساله، رقیه (ع) را به تمام مسلمین و شیعیان دنیا تسلیت عرض کنم. و همچنین از صمیم قلب دعا میکنم منتقم خون پاک ترین مظلومین جهان، ظهور کنه. این شعر هم تقدیم شد به ساحت امام زمان (عج). / التماس دعا.

/.///-/

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۱ ، ۲۳:۵۴
© صبـــا
رقیه جان؛ بی بی سه ساله ی سرور و ثالار شهیدان؛

اگر به من بگویند بی درنگ بگویم تو را؛ رقیه را؛ خواهم گفت که شیفته اش بوده ام و هستم و خواهم بود.

محال بوده تا به حال، کنار یاد و مجلس ذکر و سفره ات بنشینم و بی محابا نبارم... که هر بار چشم بسته ام به روی آبرویم، که بی خیال از دنیا و مردمانش ببارمت! و به دست هر که میخواهد دیوانه ام بپندارد بهانه بدهم!...

گفته بودی به سر بریده ی پدر؛ ناله ها و غصه ها و شکوه ها... که عمه ات را زدند، گوشواره ات را کشیده اند،...

معجرت را گفتی، گوشهایت را، پهلویت را، صورتت را، پاهایت را...

آه... رقیه جان؛ به ابی انت و امی...

تو رازی ... نه که تنها راز باشی! خود، هم رازی و هم کلید رازهای ناگشوده ای...



پی نوشت:  رقیه، فقط دختر دردانه حسین علیه السلام نبوده و نیست؛ رقیه، رمزی از رازهای عاشوراست...

/.///-/

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۱ ، ۲۱:۱۳
© صبـــا


شعری باید گفت!

اما این روزها، بهانه ها زیاد شده است برای بغض کردن.

کدام بهانه؟!

یکی اش، همین! همین که محرم تمام شد!!

نه! ولش کن! شعر گفتنم نمی آید!!

فقط همین بس که بگویم؛

دلم پرواز میخواهد...


پی نوشت: محرم تمام شد. اما، اسیر روی تو هر دم محرمی دارد... یـا حـسـیـــن...

یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ؛ أَحْیِنِی حَیَاةَ مُحَمَّدٍ وَ ذُرِّیَّتِهِ...

/.///-/

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۱ ، ۲۳:۰۵
© صبـــا