آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

۱۰ مطلب با موضوع «دست نگاره :: نشان خدا» ثبت شده است

و هنگامی که می خواهیم دو کار انجام دهیم یکی تو را خوشنود کند و دیگری خشمگین نماید، میل آن کاری را در وجودمان بیفزا که تو را خوشنود سازد و عزم ما را از آنچه تو را ناخوشنود کند زائل فرما و در آن هنگام نفس ما را به اختیار خود وامگذار چرا که نفس ما اگر توفیق ندهی باطل را بر می گزیند و اگر رحممان نکنی به بدی فرمان می دهد.1

روزهای بی قراری و آشفتگی، روزهای اضطراب زدگی و ناآرامی، روزهایی که گویا در درون، به دنبال خودی که گم شده می گردی و هیچ چیز آرامت نمی کند، روزهایی که ایمانت را در عمل، سست می یابی و پریشان و هراس زده می شوی، روزهایی که مرتکب گناهی کوچک، یا بزرگ می شوی؛ با خودت بگو: ای انسان! همانند چیزی که در واپسین لحظات عمر انتظارت را می کشد، هم اینک نیز یک راه بیشتر نداری؛ بازگشت به سوی خالق آمرزنده ی مهربان! و به راستی که هر بازگشتی به سوی خدا، زندگی ای دوباره و بهاری تازه در دل و جان آدمیست.

دلم می خواست می شد کامل تر می نوشتم شرح حالم را. ولی معذورم از گفتن ناگفته هایی که تنها خدا محرم آن هاست. و اوست که ستارالعیوب است و رحمان و رحیم.

این روزها، شبیه هیچ وقت دیگری، دلم در قفس سینه بی قراری می کند و میل به آرام گرفتن و ماندن ندارد. حال و هوایم، از این بهاری که با فاطمیه شروع شده و روزهای تعطیل و خاموشش به پرپر شدن یاس پیامبر ختم میشود، شبیه هوای آسمان شهرمان، جز گرفتگی و طوفان و باران های بگیر و نگیر، عایدی نداشته است. گاهی اگر توفیقی باشد به کم گویی و خلوت با خدا و قرآن و دعا و اشک پناه می برم. باشد که آرام گیرد دلی که بی قرار نزدیکی بیشتر با خدا و اهل خداست. و سپاس می گویم خدای را برای نعمت های بی شمارش. برای بخشندگی و ستارالعیوبی اش. برای بودنش، که همین وجود پر از مهر و رحمتش، ما را بی نیاز به دنیا و دنیایی ها می کند و همین است که دلیل  آرام گرفتن قلب های بی قرار انسان هاست.

 

می ستایم خدایی را که اگر معرفت ستایش را از بندگانش دریغ می نمود با وجود نعمت های پی در پی و فراوانش انسان ها علی رغم بهره مندی از این نعمات از او سپاس گذاری نمی کردند و با وجود گشاده دستی او شکرگزارش نبودند و اگر چنین رخ می داد آنها از مرز انسانیت دور شده و به جرگه ی بهایم و چارپایان می پیوستند و چنان می شدند که خداوند در کتاب محکمش فرموده: "اِنْ هُمْ اِلاّ کَالْاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً" (اینان چون چارپایانی بیش نیستند بلکه از آنها نیز گمراه ترند.)2

سپاس خدایی را که درِ نیازمندی و احتیاج ما را از غیر خود بست. پس چگونه یارای شکرگزاریش داریم؟ یا کی حق سپاس را می توانیم ادا کنیم! هیچ گاه!...3

 

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. صحیفه سجادیه _ نیایش نهم؛ در اشتیاق به عفو و بخشش

2. صحیفه سجادیه  _ نیایش یکم؛ دعای حمد و ثنای پروردگار

3. همان

۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۵۰
© صبـــا

با سلام و تبریک به مناسبت آغاز سال نو، و همچنین تسلیت ایام غمِ شهادت بی بی دو عالم، فاطمه زهرا(س) و آرزوی داشتن سالی پر از برکت و رحمت خداوند متعال، با مطلبی در خصوص بهارِ انسان در خدمت شما هستم.

چند روزی از شروع فصل بهار می گذرد و خداوند بار دیگر جلوه ای زیبا از طبیعت را به تصویر کشیده است. در این روزها احادیث و داستان ها و مطالب زیادی در مورد فصل بهار در فضای نت منتشر شده و حتما با حدیثی که می فرماید: "هر روز که در آن معصیت خدا نشود؛ عید است." مواجه شده اید. نمی خواهم تکرار مکررات کنم. اگر بعد از دو ماه آمده ام تا کلامی با خود و با اهل خدا بگویم، فقط برای این است که تلنگری اول به خود و بعد به کسانی زده باشم که مخاطب این مطلب هستند.

ما انسان ها با واژه ی "گناه" بیگانه نیستیم. البته متاسفانه! کوچک و بزرگ، ریز و درشت، آگاهانه و ناآگاهانه، بالاخره یک جای زندگی مرتکب گناه شده و یا می شویم. انسان جایز الخطاست. البته واجب الخطا آن هم خطاهای بزرگ و آگاهانه نیست!! ولی خب احتمال ارتکاب به گناهی کوچک برای بنده و بعضی بنده های خدا، احتمال عجیب و دوری نیست. تنها موردی که قابل توجه و تأمل است، آگاهی و هشیاری، روحیه ی توبه کاری و مغفرت خواهی است. انسان گاهی به واسطه ی عدم تمرکز بر روی اعمال، گفتار و یا حتی افکار خود، ناخودآگاه مرتکب خطایی و یا گناهی میشود که او را سخت آزرده و پشیمان می کند. مهم همان پشیمانی از انجام عمل اشتباه است. مهم آگاهی یافتن از خطاست. بهار واقعی در درون انسان هایی رخ میدهد که بعد از خزانی که گناه به قلب شان می بخشد، با توبه و ابراز پشیمانی و مغفرت خواهی به درگاه خداوند متعال، به روح و قلب خود جلا داده و بار دیگر جوانه های ایمان و درستی و پاکی در درونشان سبز می شود.

جالب است، کسانی که کمتر با ادعیه و برنامه های مذهبی سر و کار دارند، وقتی از حس و حال کسانی که برای مثال اهل دعای کمیل هستند، آگاه می شوند، درکِ آن حس، حسی که شبیه بهاری شدن روح و جان و دل است، برایشان خیلی سخت و غیرقابل باور است. اما شما مخاطب این وبلاگ و این مطلب، حتما متوجه منظور من از آن بهار هستید. به راستی که اهلِ دعا، آن هم دعای کمیل، هر هفته، یک بار، بهاری سبز و خوش رنگ و بو را در درون خود حس می کنند. که بی شک، علاوه بر مداومت این حس در طی روزهای بعد، تاثیر این بهاری شدن دل و جان، اطرافیانشان را نیز به وجد و شادی می آورد.

به راستی که بهار می شود وقتی که خدا را میخوانی در اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى ها.

آنجا که معتَذِراً نادِماً مُنْکَسِراً مُسْتَقیلاً مُسْتَغْفِراً مُنیباًمُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً را می گوییم و عذرخواه و پشیمان و دل شکسته و پوزش جو و آمرزش طلب و بازگشت کنان و به گناه خویش اقرار و اذعان و اعتراف می کنیم، آنجا که خداوند را به عزتش سوگند می دهیم و یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ می گوییم، بی شک، خدا و تمام فرشتگانش، باری از گناهان ما را برداشته و سبکبال و بهاری مان می کنند.

بیاییم با خود پیمان ببندیم که هر هفته، و یا لااقل هر ماه، ساعتی از آخر شب پنجشنبه ای را به بهاری کردن روح و دل و جانمان اختصاص بدهیم. بیاییم در این فصل بهار، با خود پیمان ببندیم که هر روزمان بهاری باشد و هر لحظه در حال جوانه زدن و سبز شدن و سبز ماندن باشیم.

بیاییم با خود پیمان ببندیم که در هر بهار، گناهی را، و یا عادت بدی را، برای همیشه ترک کنیم.

بیاییم با کمی تلاش، راه و رسم بهاری شدن را به دیگران، به دوستان و اطرافیانمان هم یاد بدهیم.

و آماده ی روزی باشیم که بهار موعود می آید و تمام دنیا را بهاری می کند.
 پنجشنبه ها، روز دعای کمیل را به دیگران هم یادآوری کنیم.

یا علی. التماس دعا.

 

/.///-/

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۳ ، ۰۴:۱۶
© صبـــا

تمام عمر می دویم، تا به آرامشی در آن طرفِ مرزهای سراب برسیم! در گوشه ای از دنیایی که در هیچ عصر و دوره ای، به هیچ کس وفا نکرده است،

همیشه وقتی به آن چیزی که حتی خیلی دلمان میخواسته می رسیم، در می یابیم که این، گویا آن چیزی نبوده که می خواستیم!! همیشه یک چیزی کم است! یک نقص ناگریز، همواره مثل سایه به دنبال دنیا و خواسته های دنیایی بوده و هست! دقت کنیم در میابیم که در انجام اعمال معنوی هم گاهی این نقص را دیده ایم.

همیشه یک جایی از دلمان، یک گوشه ای از خاطرمان، یک چیزی می خواهد که یافتنش گرچه سخت نیست، ولیکن بی راهنما و بی راهبر، بی تأمل و بی اندیشه، رسیدن به آن میسر نیست. همیشه جای "معنویت" ، جای "خدا" ، جای "نیایش و دعا" در این دنیا و هر آن چه رنگ دنیا داشته، در تمام روزها و لحظه هایمان، در تمام عصرها و غروب های جمعه! در بعضی نمازها و نیازهایمان حتی، خالی بوده و هست.

بیاییم دنیای خودمان را، خودمان بسازیم! خوب بسازیم. بی نقص! و جای هیچ چیزی را خالی نگذاریم. جای خدا را با "خدا"، جای دعا را با "دعا" و جای اشک را هم با "اشک" پر کنیم. و هیچ جا را، و هیچ جا را بدون "رنگِ خدا"، رها نکنیم...

 

/.///-/

۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۵۶
© صبـــا

سفر کرده ی کوی تو، جز به آغوشی امن در بهشت ، آرام نمی شود!

گویا هزار سال است که حیرانی ام را، این شب های تار به رخ می کشند. دورم؛ از تو دورم و در دل به کبوترهای شهر غبطه می خورم!

شنیده ام می خواستی برانی ام تا پریدن بیاموزم و بدانمت و برگردم!

راندی و دانستم که در این دیار غریب، اگر بی نشانِ تو باشم، هرگز نخواهمت دانست! و راهِ دوست گم خواهم کرد و در آسمان غبار گرفته و کبود این سالهای فراق، بی منزل و بی دل، خواهم سوخت!

نشان کردی دستِ راستم را، و قلبم را؛ _درست همانجایش که متمایل شده به راست!_ تا راست بجویم، تا راست بیایم، تا راست بپویم، تا برسم به سر منشأ تمام راستی ها و درستی ها.

دیر رسیده ام. می دانم. به قدر پلک بر هم زدنی، راه گم کردم و نشان از دستم افتاد! فهمیدم که به قدر پلک برهم زدنی اگر قدر راستی را ندانیم، از دستمان می رود! گمش می کنیم! باید دوباره تمام آسمان را بگردیم و برگردیم و بگردیم، تا نشانی بیابیم از خاطره ی بهشت. 

من این شبها را دوست دارم. چون راستی شان، در قرون و اعصار متمادی، متمایل به چپ نشده! چون برای بیدار نشستن میانشان، چون برای رسیدن به راستی شان، چون برای پیدا کردن خاطره ی بهشت در لحظه لحظه ی شان، کافیست که کمی قلبمان متمایل به راست باشد!

همین قدر بهانه کافیست، که قدرمان را قدر بدانیم و راست بشویم. تا بازگشت به سمت و کوی تو. به سر منشأ تمام راستی ها.

 

پی نوشت1: سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ...

پی نوشت2: در شبی که قدرمان شناخته می شود، و باید قدرش را بدانیم و بشناسیم؛ التماس دعا.

 

/.///-/

۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۵
© صبـــا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۳:۲۱
© صبـــا

بوی بهــار تمام شهر را پر کرده است. بهار امسال اما انگار با هر سال خیلی فرق دارد. خیلی!

نمی دانم چرا! ولی حس میکنم این را یک پری کوچک در گوشم گفته! و من باید منتظر بمانم تا تفاوت این بهار را دریابم! جایی میخواندم از ماه دوازدهم... اندیشیدم؛ ماه دوازدهم آمد، او نیامد. ماه دوازدهم به نیمه رسید اما، باز هم او نیامد... او؛ ماه دوازدهمعج، بهار دلها.. کاش با بهار بیاید و تمام یخ ها را از دل هایمان بزداید و آفتابی کند آسمان هایمان را! کاش او بیاید و تفاوت بهار امسال با هر سالمان، ظهور او باشد! خدایا؛ یعنی میشود؟!..

بهاری مثل هیچ وقت دیگر

راستش بهار امسال را فکر میکنم جور دیگری تجربه کنم. طوری که مثل هیچ وقت دیگر باشد. مثل هیچ وقت. نمیدانم دلم گواه روشنی میداده و میدهد اما حالا که به نیمه ی آخرین ماه سال رسیده ایم کمی دلواپسی ام بیشتر شده. شاید چند ریسمان دیگر باید ببافم به آسمان! آخر دلم می لرزد با این فکرها، باید محکم و آرامش کنم!

گفتم ریسمانی به آسمان، یادم افتاد به آقایمان که از امروز با ضریح جدیدش پذیرای زائرینش است. از امروز هر کس که رفت زیارت، دلش نو نوارتر می شود! حتماً کلی ذوق هم میکند که جز اولین هاست!

دلم میگیرد. دلم میگیرد وقتی خودم را بین آنها نمی بینم... بین آن اولین دعوت شده ها...

درها و پنجره ها را باز کرده ام. حیات را آب و جارو کرده ام. نشسته ام گوشه ای و برای داشتن بهاری مثل هیچ وقت دیگر، ریسمانی می بافم تا آسمان...

/.///-/

۱۱ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۲
© صبـــا

جمعه ی دیگری هم آمد و غروب شد و رفت، اما "تو" نیامدی...

 

دلم هوای تو کرده، هوای آمدنت،  

صدای پای تو می آید، صدای آمدنت

بهار با تو می آید به خانه ی دل ما،  

قدم به خانه ی ما نِه، صفای آمدنت

بیا که خوانده برایم از کودکی مادر،  

همیشه در دل شب، قصه های آمدنت

دگر ز روز و شب و ماه و سال بگذشته،  

تمام عمر نشستم به پای آمدنت

چقدر وعده ی وصل تو را به دل بدهم،  

چقدر...اللهم عجل لولیک الفرج

 

امروزِ من، از ساعت های پایانی دیشب شروع شد. وقتی کمیل می خواندم و می رسیدم به دعاهایی که جانم را می سوزاند و نمیتوانستم فریادی بر آورم تا آرام بگیرد دلِ غمگینم.  

 

امروز که آمد، به یاد تمام روزهای گذشته، با خود تکرار کردم؛ وَ لا یُمْکِنُ الْفِرارُ مِنْ حُکُومَتِکَ!5 که اگر هر زحمت و اندوهی به بنده ای می رسد، همه از حکمت و حکومتِ ناگریزِ خداوند بر آدم و عالم است.

وقتی میخواندم: یا اِلهى وَ رَبّى وَ سَیِّدِى وَ مَوْلاىَ! لاِىِّ الاُْمُورِ اِلَیْکَ اَشْکُو؟! وَ لِما مِنْها اَضِجُّ وَ اَبْکى؟!1 به راستی نمی دانستم برای کدام یک از گرفتاری هایم به خدا شکایت کنم؟! و نمیدانستم برای کدام یک از آنها شیون و گریه کنم؟!  وقتی زمزمه میکردم اَمْ کَیْفَ یَرْجُو فَضْلَکَ فى عِتْقِهِ مِنْها فَتَتْرُکُهُ فیها؛2 یعنی چگونه ممکن است که بنده ی بیچاره و رسوا و ناچیز و درمانده ات، امید احسان تو را داشته باشد در آزادی خویش، ولی او را واگذاری؟! به راستی امید داشتم که هَیْهاتَ! ما ذلِکَ الظَّنُ بِکَ، وَ لاَالْمَعْرُوفُ مِنْ فَضْلِکَ!3

اما چیزی که در کمیل، همیشه و همیشه دلم را حسابی می سوزانَد، ظَلَمْتُ نَفْسى وَ تَجَرَّأتُ بِجَهْلى4 ست. آخر هنوز هم نمی دانم که چقدر به نفس خود ظلم کرده ام!..

امروز که آمد، به یاد تمام روزهای گذشته، با خود تکرار کردم؛ وَ لا یُمْکِنُ الْفِرارُ مِنْ حُکُومَتِکَ!5 که اگر هر زحمت و اندوهی به بنده ای می رسد، همه از حکمت و حکومتِ ناگریزِ خداوند بر آدم و عالم است. 

بیشتر که می اندیشم، در می یابم برای زنده بودن و زندگی کردن، باید قلب را نرم کرد با دانه دانه های اشکِ دیده. وقتی قلب نرم باشد، رئوف میشود، دیگر ظلم نمیکند. نه به خود، و نه به دیگری. و نه به امام حاضر عصر(عج). و آنوقت است که معجزه ی زندگی شروع می شود...

امروز من، از ساعات های پایانی دیشب، میان کمیل و اشک و آه شروع شد،... خدا کند که دیگر سخت نشود قلبم!

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1.دعای کمیل

2 ،3 ،4 و 5. همان

۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۱ ، ۱۸:۳۰
© صبـــا


به تماشا سوگندو به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.*


... آری! آفتابی لب درگاه ماست که باید در بگشاییم تا به رفتارمان بتابد!


پی نوشت: شک ندارم که درک بنده از این قطعه شعر خیلی خیلی سطی است! اما خب! یک چیزهایی متناسب با فهم خودم برداشت کرده ام که... میگویم؛ راستش با خودم فکر میکردم که صرفه نظر از تمام خوبی ها و بدی هایی که داریم؛ گاهی برای پذیرفتن یک انتقاد ساده چقدر بهم میریزیم! چقدر سختمان است! حتی اگر عزیزی آن را بگوید!

مگر نه اینکه به این دنیا آمده ایم تا خودمان را رشد بدهیم؟ تا یاد بگیریم عادت های خوب را؟ تا آنگونه که شایسته است بندگی کنیم؟! هان؟! مگر نه این است!؟ خب!.. پس... چرا همیشه این را فراموش میکنیم؟!

در وبلاگ ترنج پی نوشتی خواندم که آیاتی از سوره ی فجر بود؛ یا ایتها النفس المطمئنه. ارجعی الی ربک. راضیه مرضیه. . . دلم یکهو یک جوری شد! رنگم گویا پرید! ارجعی الی ربک... بارها خوانده بودم و شنیده بودم اما چرا گاهی وقتها تأثیر یک جمله یا آیه ای تا این حد متفاوت است؟ مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی می گوید:

هرجا حدیثی، آیه ای، دعایی به دلت خورد، بایست؛

مبادا یک وقت بگذری و بروی، صبر کن؛

رزق معنوی خیلی مخفی تر از رزق مادی است؛

یک نفر از دری، دیواری می گوید و در حقیقت خداست؛

که با زبان دیگران با شما حرف می زند...

» با خودم می گویم:

چه خوشا به حال تو؛ که امشب در گشودی به روی آفتاب؛ تا بتابد به رفتارت...

/.///-/

______________________________

*سوره ی تماشا/سهراب سپهری

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۱ ، ۰۰:۵۹
© صبـــا

 

شروع شد؛ بدون آنکه خود بخواهم...

و تصویرش، نورانی و زلال

حک شد بر لوح دلم.

و دلم

همانی که تنها جای خداست،

نورانی شد

و همانند آب، زلال!

حالا

من مانده ام

و او

و خدا

و هر آنکه زلال و نورانیست...

 

 

پی نوشت: زمستانی دیگر از راه رسید. آنقدر سریع که فکر کردم شاید اشتباه کرده ام . به تقویم سر زدم. درست بود. یکم دیماه. با خودم گفتم: دی ماه شد! دی ماه! و من درست یک سال پیرتر از زمستان سال قبل شده ام (راستی نمیدانم اگر نخواهم بگویم پیرتر، دقیقاً باید چه بگویم؟!...)، و در لابه لای روزهای این یکسال، فقط خدا میداند که چه رازهایی نهفته است...


/.///-/

 

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۱ ، ۲۳:۲۸
© صبـــا

       با خود گفتم:

       در دل چه داری؟!

       ندایی گفت:

       مهــر دوست!

       پرسیدم:

       براستی؟!

       گفت:

       چطور؟!

       گفتم:

       هیــــچ!

       فقط ... دوباره فکر کن...

       آخر، پاسخت تأمل برانگیز بود!!


   

پی نوشت1: وَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام :«الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْکِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَیْرَ اللَّه‏»

دل حرم خداوند است، پس در حرم خدا کسی غیر از خداوند را جای ندهید.


پی نوشت2: شخصی خدمت آیت الله العظمی اراکی آمد و گفت : آقا مرا یک نصیحتی بفرمایید. آقا فرمودند : شغلت چیست؟ گفت : نجار هستم. آقا فرمودند : یک در بساز بگذار جلوی قلبت و هیچ کس را جز خدا راه نده.

/.///-/

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۲۳:۰۷
© صبـــا