آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

۶ مطلب با موضوع «دست نگاره :: دنیا و آخرت» ثبت شده است

امام صادق(ع):  
إِذَا کَانَتْ لَیْلَةُ الْقَدْرِ نَزَلَتِ الْمَلَائِکَةُ وَ الرُّوحُ وَ الْکَتَبَةُ إِلَى سَمَاءِ الدُّنْیَا. تفسیرقمی ،ج1،ص366
 در شب قدر فرشتگان و روح و کاتبان اعمال به آسمان دنیا نازل می شوند.

 

گمان میکردم قبل از شروع ماه مبارک، این پست نوشته و کامل میشود و من میتوانم در روز اول ماه رمضان، مطلبی که امروز در اینجا قصد دارم بنویسم را منتشر کنم! اما چه شد؟! در واقع امروز که شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و اولین شب قدر است، به خودم آمدم و دیدم؛

ای دل غافل! فرصتم چه زود از دست رفت... (باز هم جای شکر دارد وجود عزیزی که مثل همیشه تلنگرهای بجا می زند.)

حالا بندگان دیگر خدا هم که امثال من هستند و فرصتی که گذشته را به نوعی مشغول کار دنیا بوده اند، حتما میدانند که میخواهم چه بگویم!

امشب، اولین شب قدر است، شبی که فوج فوج ملائک به زمین می آیند و حساب و کتاب ها میکنند و تقدیرها می نویسند و ما شاید "خواب" باشیم!!  

جایی در همین نزدیکی ها...

بله! چیز عجیبی نیست! این روزها خواب زدگی خیلی ها را در بر گرفته و اگر ما هم به خودمان نیاییم می بینیم که صبح شده و تقدیرمان در خواب نوشته شده است و فرصتی که برای توبه و استغفار و دعا بود را مفت از دست داده و هیچ عایدی از این ماه و این شب نداشته ایم... ( خیلی دردناک و وحشت آور است! خدا نصیب نکند...)

این شب هایی که دور و برمان پر از فرشته است و شاید جایی در همین نزدیکی هایمان فرشته ای چشم به ما دوخته تا لب به توبه و دعا باز کنیم و دعایمان را شنیده و برآورده کند، این روزها و شب های پربار و پر برکت را قدر بدانیم. همت کنیم و در شب زنده داریمان مسلمین دیگر و ملتمسین دعا را فراموش نکرده و دعاگویشان باشیم. 

در شب های پر قدر "قدر" ما را از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید. التماس دعا.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1: پروردگارا؛ در این شب عزیز و پربرکت قدر، رحم کن بر بنده ی فراموشکار وگناه کارت، توبه ی ما را بپذیر و بر اعمال و کارنامه ی پر از تقصیر و گناه ما، پرده ی عفو و رحمتت را بکش که جز تو پناهی نداریم؛ یا ستارالعیوب.

خدای بزرگ و مهربانم؛ اگر تو بر ما رحم نکنی، و اگر تو ما را به خوبی ها و مسیر درست هدایت نکنی، در چاه عذاب و بدبختی اعمال خود گرفتار خواهیم شد. اکنون در این شب عظیم، چگونه است که کمال رحمانیت و عطوفتت شامل حال بنده ای خواهد شد؟ ما را لایق این کمال بدان و توبه های ما را بپذیر و به راه راست هدایت کن و از بدهی ها و خطا و گناه تا ابدیتت، دور نگاهمان دار. آمین یا رب العالمین.

 

پ.ن2: سپاس خدای را که ما را به توبه رهنمون شد که آن را جز از سر لطف و فضل بر خود نیافتیم و اگر تنها این لطف و فضل او را به شمار آوریم باز نعمتش بر ما عظیم و احسانش بر ما بزرگ است و فضلش بر ما بی منتهاست چرا که شیوه ی او در توبه پذیری از گذشتگان این گونه نبوده است. همانا وظیفه سنگینی را که توان انجامش نداشتیم از دوشمان برداشت. و جز به اندازه ی طاقتمان تکلیف نفرمود و جز اعمال آسان به ما روا نداشت و برای هیچ یک از ما عذر و بهانه ای باقی نگذاشت. پس در میان ما بدبخت کسی است که با او مخالفت کند و سعادتمند است آنکه مشتاقانه او را اطاعت نماید.*

 

*صحیفه سجادیه _ نیایش یکم؛ حمد و ثنای پروردگار

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
© صبـــا

و هنگامی که می خواهیم دو کار انجام دهیم یکی تو را خوشنود کند و دیگری خشمگین نماید، میل آن کاری را در وجودمان بیفزا که تو را خوشنود سازد و عزم ما را از آنچه تو را ناخوشنود کند زائل فرما و در آن هنگام نفس ما را به اختیار خود وامگذار چرا که نفس ما اگر توفیق ندهی باطل را بر می گزیند و اگر رحممان نکنی به بدی فرمان می دهد.1

روزهای بی قراری و آشفتگی، روزهای اضطراب زدگی و ناآرامی، روزهایی که گویا در درون، به دنبال خودی که گم شده می گردی و هیچ چیز آرامت نمی کند، روزهایی که ایمانت را در عمل، سست می یابی و پریشان و هراس زده می شوی، روزهایی که مرتکب گناهی کوچک، یا بزرگ می شوی؛ با خودت بگو: ای انسان! همانند چیزی که در واپسین لحظات عمر انتظارت را می کشد، هم اینک نیز یک راه بیشتر نداری؛ بازگشت به سوی خالق آمرزنده ی مهربان! و به راستی که هر بازگشتی به سوی خدا، زندگی ای دوباره و بهاری تازه در دل و جان آدمیست.

دلم می خواست می شد کامل تر می نوشتم شرح حالم را. ولی معذورم از گفتن ناگفته هایی که تنها خدا محرم آن هاست. و اوست که ستارالعیوب است و رحمان و رحیم.

این روزها، شبیه هیچ وقت دیگری، دلم در قفس سینه بی قراری می کند و میل به آرام گرفتن و ماندن ندارد. حال و هوایم، از این بهاری که با فاطمیه شروع شده و روزهای تعطیل و خاموشش به پرپر شدن یاس پیامبر ختم میشود، شبیه هوای آسمان شهرمان، جز گرفتگی و طوفان و باران های بگیر و نگیر، عایدی نداشته است. گاهی اگر توفیقی باشد به کم گویی و خلوت با خدا و قرآن و دعا و اشک پناه می برم. باشد که آرام گیرد دلی که بی قرار نزدیکی بیشتر با خدا و اهل خداست. و سپاس می گویم خدای را برای نعمت های بی شمارش. برای بخشندگی و ستارالعیوبی اش. برای بودنش، که همین وجود پر از مهر و رحمتش، ما را بی نیاز به دنیا و دنیایی ها می کند و همین است که دلیل  آرام گرفتن قلب های بی قرار انسان هاست.

 

می ستایم خدایی را که اگر معرفت ستایش را از بندگانش دریغ می نمود با وجود نعمت های پی در پی و فراوانش انسان ها علی رغم بهره مندی از این نعمات از او سپاس گذاری نمی کردند و با وجود گشاده دستی او شکرگزارش نبودند و اگر چنین رخ می داد آنها از مرز انسانیت دور شده و به جرگه ی بهایم و چارپایان می پیوستند و چنان می شدند که خداوند در کتاب محکمش فرموده: "اِنْ هُمْ اِلاّ کَالْاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً" (اینان چون چارپایانی بیش نیستند بلکه از آنها نیز گمراه ترند.)2

سپاس خدایی را که درِ نیازمندی و احتیاج ما را از غیر خود بست. پس چگونه یارای شکرگزاریش داریم؟ یا کی حق سپاس را می توانیم ادا کنیم! هیچ گاه!...3

 

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. صحیفه سجادیه _ نیایش نهم؛ در اشتیاق به عفو و بخشش

2. صحیفه سجادیه  _ نیایش یکم؛ دعای حمد و ثنای پروردگار

3. همان

۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۵۰
© صبـــا

چند روزی از ماه مبارک رمضان می گذرد. نمیدانم با دل آماده وارد این ماه شده بودم یا نه! نمی دانم درجه ی ایمانم این روزها تنظیم و محکمتر شده است یا نه؟! فقط میدانم یک حسی درونم هست که اصلاً خوشایندم نیست! البته هر سال این حس را داشته ام اما خب امسال خیلی بیشتر است! چیزی شبیه دلخوری از این دهن کجی هایی که به ماه مبارک می شود و من هر روز در اطرافم شاهدشان هستم!

در شهر و دیاری که مردمانش نام مسلمانی را یدک می کشند و برای هم آسمان ریسمان می بافند و فتوای این و آن را کم و زیاد می کنند که مثلا چرا نمی توانند روزه بگیرند، من دلم می گیرد!

در دل فقط یک دلخوشی دارم آن هم اینکه هنوز هم در اطرافم کسانی هستند که با تمام سختی و مشقت، باز هم این ماه را عزیز و گرامی داشته و روزه میگیرند و افتخار هم می کنند و من هم مفتخرم به وجود و حضورشان.

می دانید؟ اعتقادات مذهبی ربطی به قومیت و سن و سال و شهر و آب و هوا و نوع کار و وضع سلامت و اینها ندارد! به وجدان بیدار و درجه ی ایمان مربوط می شود. روزه داری که فقط گرسنگی و تشنگی آن هم در این گرمای طاقت فرسا و روزهای طولانی نیست! نمیخواهم حرف تکراری بزنم. نه! فقط میخواهم بگویم خیلی سخت است تحمل آدمهایی که حتی با حرفها و آسمان و ریسمان دوختن هایشان، خودشان را هم نمی توانند گول بزنند، چه برسد به دیگران و یا حتی به خدا! (نعوذ بالله). گاهی بی حرمتی هایشان حرص آدم را در می آورد ولی نمیدانم چرا دست و زبان نمی چرخد برای تو دهنی زدن به دهن کجی هایشان!

در روزه ی آب غذایمان که شکی نیست! (کاش لااقل خدا همین را قبول کند!) به این درجه ی ایمان و به وجدانِ هشیارمان باید شک کنیم گاهی.

ولی خب از تمام این ها گذشته، من هنوز خوشحال و دلگرمم!

چون تا ابد، دوستی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم. دوستی که درجه ی ایمانم را مدام چک میکند که یک وقت توی این گرمای هوا و روزهای طولانی و معاشرت اجباری با مردمِ روزه خوارِ بی نمازِ بی ایمان، خراب نشده باشد! کم نشده باشد! لک نزده باشد!

دوستی دارم از جنس خدا. همرنگ خدا. همسایه ی خدا. همان خدایی که تا درجه ی ایمانم درست کار میکند، دغدغه ی از دست دادنش را ندارم. خدا البته در وجود تمام بنده هایش یکی یک دوست خوب و خدایی و هشدار دهنده قرار داده است ولی خب کسی که وجود خارجی داشته باشد و گاهی با کلمه ای تلنگر بزند به چشمهای بسته و وجدان خواب آلودمان، جای یک دنیا شکر دارد! خدایا شکرت...

 

پی نوشت:

1. کاش همه ی آدمها یکی یک دانه از این دوستهای خدایی در زندگی هایشان داشتند! دنیا بهشت می شد.

2. خدا کند تا شبهای احیاء زنده باشم و بتوانم شب زنده داری کنم و دعایی بخوانم و دوستی را دعا کنم و برای زندگی و آخرتم توشه ای بردارم!

3. حواسم باشد فقط حرف نزنم!

/.///-/

۱۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۱:۲۵
© صبـــا

انسان، گاهی برای رسیدن به تقدیری نانوشته، انتخاب میشود. و وقتی که فکرش را هم نمی کند، دستی جلو می آید و او را با خود به دنیایی متفاوت می برد و تقدیرش، تغییر میکند...فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء؛ «خدا هر کس را بخواهد گمراه و هر کس را بخواهد هدایت می کند» (ابراهیم/4)

در دور دست ها، همیشه دستی هست برای گرفتن، نامی هست برای صدا زدن، و راهی هست برای رسیدن...

این روزها هر چقدر می اندیشم به خلأ واجب الوجود زندگی آدمها، بیشتر پی به هدف این دنیا و زندگیِ هر روزه و تکراری آن می برم. براستی چه کسی می تواند بگوید هدف این دنیا چهار روز زندگی و رنج و کار و خوردن و خوابیدن است؟ و چه کسی عمیقاً باور دارد که هدف این چهار روز نوعی چه بوده و چه می تواند باشد؟ و چه کسی نسبت به انجام آنچه که می داند، همّت می گمارد؟

گاهی ما آدمها دانش و شناخت نسبی، نسبت به چیزی داریم ولی بصیرت و فهم عمل کردن و انجام دادنش را؛ خیر!

روز گذشته ام را مرور می کنم. جمعیت انبوهی از انسانهای شهرم را دیدم که بیشتر جوانهای هم سن و سال خودم بودند، البته با انواع سلایق و پوشش ها و هدف ها و شخصیت ها! در خیابانی که بعدازظهرهای پنجشنبه اش همیشه مملو از بطالت روزانه ی آدمهاست قدم میزدم و اطرافم را با دقت نگاه می کردم. بدنبال یافتن آن چیزی بودم که چند روز متوالی داشت درونم را می خورد. چیزی شبیه فرار از یک واقعیت مسلم! یا شبیه یافتن یک حقیقت مطلق! و غیر قابل تغییر!

به اعتقاد من، سخت ترین قسمت زندگی هر کس دقیقاً همین یافتن و درک کردن هدف زندگی در دنیاست. وقتی هدف انسان حقیر باشد، رفتار و افکار و اعمال و شخصیت و همه چیزش حقیر میشود و بلعکس! هدف که یافته شد، در هر زمانی و در هر شرایطی ما را به سمت خودش می کشاند! هر چقدر هم که دور شده باشی باز هم راهی خواهی یافت تا تو را به هدف غایی نزدیک و متمایز از انسان های دیگر کند!

این روزها مدتی را به این فکر میکردم که آیا باید شبیه خیلی ها تن بدهم به این حقارت؟! و یا راهی که بارها یافته بودم را پیش بگیرم و سوا از خیل عظیم آدمهای این دنیا، تنهای تنها، راه خودم را بروم؟

کمتر کسی هست که در طول زندگی، معنای ساعت ها و روزهای بطالت را نفهمیده باشد! هر کسی به نوعی یا تجربه کرده و یا دیده و درک کرده که فرار از واقعیت ها، انسان را به بطالت و حقارت می کشاند. حتی اگر ساعتهای این روزهای بطالت را به کار و حرفه و تعلیم و طی کردن مدارج عالیِ علمی بگذرانیم، باز هم اگر هشیار و مراقب نباشیم، از هدف اصلی این دنیا فاصله ی زیادی میگیریم! آنقدر که تمام مشغولیت های به ظاهر مفید و عالی و متعالی مان، بطالتی بیش نیست! می شویم مصداق ثروتمندی که با تلاش و کار زیاد، ثروت روی ثروت می اندوزد و نهایتاً بدون هیچ بهره ای از آنها، دنیا را با دست هایی خالی، ترک میکند!

سخت می شود فهمید کجای این داستان بی رحم دنیا قرار داریم! از خودمان، تنها درک مختصری از آنچه در گذشته برایمان پیش آمده می دانیم و تصویری نسبتاً تار از آینده ای که حتی یک ثانیه ی بعدش هم قابل پیش بینی نیست! و زمان حال، مرزیست بین گذشته ی مبهم و آینده ای تار!

سطر بالا خیلی مأیوسانه بود نه؟! مأیوسانه بود چون این تنها، درک بشر از دنیاست! جایی که هنوز شناخت، باور و یقینی از قدرت ماورایی خدا و هدف نهایی دنیا و زندگی ندارد!

جامعه ای نسبتاً جوان و تحصیل کرده داریم که متأسفانه حجم زیادی از مردم آن در بیکاری، فقر، تورم و فشارهای زندگی به سر می برند. روحیه ی امید و نشاط! خصوصاً در قشر جوان جامعه ی ما نسبتاً پایین و نگران کننده است. نداشتن شغل های مناسب و متناسب، نبودن امنیت شغلی و مالی، تورم ثانیه ای بازار، مشکلات ازدواج، رنگ باختن تفریحات سالم و جایگزین شدن تفریحات ناسالم به جای آنها، همه و همه این مسائل روی هم تلنبار شده و نه تنها جوانان، بلکه مردم زیادی در تمام دنیا از آن رنج می برند. به راستی چه چیزی جز پرداختن به هدف غایی دنیا، می تواند در میان این همه فشار مادی و دنیایی انسان ها را از بطالت و حقارت نجات دهد؟!...

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: از خدا می خواهم تا روزی که مقدر به زنده بودنم کرده، نسبت به هدف دنیا آگاه تر و هشیارتر از روز قبل باشم. و در خلل این دانستن و فهمیدن، قدرت عمل کردن و استقامت در انجام آنچه واجب و مقدر کرده است را نیز به من بدهد. الهی آمین.

۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۲
© صبـــا

گفتمش: دنیا آنقدرها نمی ارزد... برای چه اینقدر گریه میکنی؟
گفت:
گریه ام برای دنیا نیست... پس چرا گریه نکنم؟!


فمالی لا ابکی؟! پس چرا گریه نکنم؟! 
ابکی لخروجِ نفسی 
گریه میکنم برای جان دادنم
ابکی لظلمة قبری
گریه میکنم برای تاریکی قبرم
ابکی لضیق لحدی
گریه میکنم برای تنگی لحدم
ابکی لسؤال منکر ونکیر ایای
گریه میکنم برای سوال نکیر و منکر از من1 . . .


پی نوشت1: سعد بن معاذ یکی از یاران رسول خدا (ص) بود که در تشییع جنازه ­اش 70 هزار فرشته شرکت کردند و خود رسول خدا هم او را دفن کرد و با این همه پیامبر اسلام سر به آسمان گرفته و فرمودند: سعد نیز فشار قبر دارد2 ...

پی نوشت2: گاهی وقتها مثل همین غروب های جمعه که همه می گویند دلگیر است، اندکی با خودمان بیاندیشیم. دقیقه و ساعتی وقت بگذاریم برای نمازی و دعایی خارج از برنامه ی هفته! تسبیحی بگردانیم! اشکی بریزیم! اعمالی انجام دهیم! یک کلام؛ توشه ای بیاندوزیم...
/.///-/
___________________________
  1. دعای ابوحمزه
  2. الکافی، جلد3، صفحه­ ی 236
۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۱ ، ۱۸:۱۰
© صبـــا

وقتی که بی شک، مرگ حق است و همه  مخلوقات را به کام خود خواهد کشید؛
چرا آدمی در راه حق نمیرد؟!

پس کجا باید ثابت کنیم که اشرف مخلوقاتیم و حقمان بوده که حق بگویدمان: احسن الخالقین... ؟!


پی نوشت: خوف فرزند شک است و شک زائیده ی شرک و این سه ، خوف و شک و شرک ، راهزنان طریق حقند! 

که اگر با مرگ انس نگیری خوف، راه تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد…/شهید سید مرتضی آوینی

/.///-/

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۱ ، ۱۴:۴۶
© صبـــا