آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

۲۲ مطلب با موضوع «دست نگاره» ثبت شده است

امام صادق(ع):  
إِذَا کَانَتْ لَیْلَةُ الْقَدْرِ نَزَلَتِ الْمَلَائِکَةُ وَ الرُّوحُ وَ الْکَتَبَةُ إِلَى سَمَاءِ الدُّنْیَا. تفسیرقمی ،ج1،ص366
 در شب قدر فرشتگان و روح و کاتبان اعمال به آسمان دنیا نازل می شوند.

 

گمان میکردم قبل از شروع ماه مبارک، این پست نوشته و کامل میشود و من میتوانم در روز اول ماه رمضان، مطلبی که امروز در اینجا قصد دارم بنویسم را منتشر کنم! اما چه شد؟! در واقع امروز که شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و اولین شب قدر است، به خودم آمدم و دیدم؛

ای دل غافل! فرصتم چه زود از دست رفت... (باز هم جای شکر دارد وجود عزیزی که مثل همیشه تلنگرهای بجا می زند.)

حالا بندگان دیگر خدا هم که امثال من هستند و فرصتی که گذشته را به نوعی مشغول کار دنیا بوده اند، حتما میدانند که میخواهم چه بگویم!

امشب، اولین شب قدر است، شبی که فوج فوج ملائک به زمین می آیند و حساب و کتاب ها میکنند و تقدیرها می نویسند و ما شاید "خواب" باشیم!!  

جایی در همین نزدیکی ها...

بله! چیز عجیبی نیست! این روزها خواب زدگی خیلی ها را در بر گرفته و اگر ما هم به خودمان نیاییم می بینیم که صبح شده و تقدیرمان در خواب نوشته شده است و فرصتی که برای توبه و استغفار و دعا بود را مفت از دست داده و هیچ عایدی از این ماه و این شب نداشته ایم... ( خیلی دردناک و وحشت آور است! خدا نصیب نکند...)

این شب هایی که دور و برمان پر از فرشته است و شاید جایی در همین نزدیکی هایمان فرشته ای چشم به ما دوخته تا لب به توبه و دعا باز کنیم و دعایمان را شنیده و برآورده کند، این روزها و شب های پربار و پر برکت را قدر بدانیم. همت کنیم و در شب زنده داریمان مسلمین دیگر و ملتمسین دعا را فراموش نکرده و دعاگویشان باشیم. 

در شب های پر قدر "قدر" ما را از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید. التماس دعا.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1: پروردگارا؛ در این شب عزیز و پربرکت قدر، رحم کن بر بنده ی فراموشکار وگناه کارت، توبه ی ما را بپذیر و بر اعمال و کارنامه ی پر از تقصیر و گناه ما، پرده ی عفو و رحمتت را بکش که جز تو پناهی نداریم؛ یا ستارالعیوب.

خدای بزرگ و مهربانم؛ اگر تو بر ما رحم نکنی، و اگر تو ما را به خوبی ها و مسیر درست هدایت نکنی، در چاه عذاب و بدبختی اعمال خود گرفتار خواهیم شد. اکنون در این شب عظیم، چگونه است که کمال رحمانیت و عطوفتت شامل حال بنده ای خواهد شد؟ ما را لایق این کمال بدان و توبه های ما را بپذیر و به راه راست هدایت کن و از بدهی ها و خطا و گناه تا ابدیتت، دور نگاهمان دار. آمین یا رب العالمین.

 

پ.ن2: سپاس خدای را که ما را به توبه رهنمون شد که آن را جز از سر لطف و فضل بر خود نیافتیم و اگر تنها این لطف و فضل او را به شمار آوریم باز نعمتش بر ما عظیم و احسانش بر ما بزرگ است و فضلش بر ما بی منتهاست چرا که شیوه ی او در توبه پذیری از گذشتگان این گونه نبوده است. همانا وظیفه سنگینی را که توان انجامش نداشتیم از دوشمان برداشت. و جز به اندازه ی طاقتمان تکلیف نفرمود و جز اعمال آسان به ما روا نداشت و برای هیچ یک از ما عذر و بهانه ای باقی نگذاشت. پس در میان ما بدبخت کسی است که با او مخالفت کند و سعادتمند است آنکه مشتاقانه او را اطاعت نماید.*

 

*صحیفه سجادیه _ نیایش یکم؛ حمد و ثنای پروردگار

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
© صبـــا

و هنگامی که می خواهیم دو کار انجام دهیم یکی تو را خوشنود کند و دیگری خشمگین نماید، میل آن کاری را در وجودمان بیفزا که تو را خوشنود سازد و عزم ما را از آنچه تو را ناخوشنود کند زائل فرما و در آن هنگام نفس ما را به اختیار خود وامگذار چرا که نفس ما اگر توفیق ندهی باطل را بر می گزیند و اگر رحممان نکنی به بدی فرمان می دهد.1

روزهای بی قراری و آشفتگی، روزهای اضطراب زدگی و ناآرامی، روزهایی که گویا در درون، به دنبال خودی که گم شده می گردی و هیچ چیز آرامت نمی کند، روزهایی که ایمانت را در عمل، سست می یابی و پریشان و هراس زده می شوی، روزهایی که مرتکب گناهی کوچک، یا بزرگ می شوی؛ با خودت بگو: ای انسان! همانند چیزی که در واپسین لحظات عمر انتظارت را می کشد، هم اینک نیز یک راه بیشتر نداری؛ بازگشت به سوی خالق آمرزنده ی مهربان! و به راستی که هر بازگشتی به سوی خدا، زندگی ای دوباره و بهاری تازه در دل و جان آدمیست.

دلم می خواست می شد کامل تر می نوشتم شرح حالم را. ولی معذورم از گفتن ناگفته هایی که تنها خدا محرم آن هاست. و اوست که ستارالعیوب است و رحمان و رحیم.

این روزها، شبیه هیچ وقت دیگری، دلم در قفس سینه بی قراری می کند و میل به آرام گرفتن و ماندن ندارد. حال و هوایم، از این بهاری که با فاطمیه شروع شده و روزهای تعطیل و خاموشش به پرپر شدن یاس پیامبر ختم میشود، شبیه هوای آسمان شهرمان، جز گرفتگی و طوفان و باران های بگیر و نگیر، عایدی نداشته است. گاهی اگر توفیقی باشد به کم گویی و خلوت با خدا و قرآن و دعا و اشک پناه می برم. باشد که آرام گیرد دلی که بی قرار نزدیکی بیشتر با خدا و اهل خداست. و سپاس می گویم خدای را برای نعمت های بی شمارش. برای بخشندگی و ستارالعیوبی اش. برای بودنش، که همین وجود پر از مهر و رحمتش، ما را بی نیاز به دنیا و دنیایی ها می کند و همین است که دلیل  آرام گرفتن قلب های بی قرار انسان هاست.

 

می ستایم خدایی را که اگر معرفت ستایش را از بندگانش دریغ می نمود با وجود نعمت های پی در پی و فراوانش انسان ها علی رغم بهره مندی از این نعمات از او سپاس گذاری نمی کردند و با وجود گشاده دستی او شکرگزارش نبودند و اگر چنین رخ می داد آنها از مرز انسانیت دور شده و به جرگه ی بهایم و چارپایان می پیوستند و چنان می شدند که خداوند در کتاب محکمش فرموده: "اِنْ هُمْ اِلاّ کَالْاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً" (اینان چون چارپایانی بیش نیستند بلکه از آنها نیز گمراه ترند.)2

سپاس خدایی را که درِ نیازمندی و احتیاج ما را از غیر خود بست. پس چگونه یارای شکرگزاریش داریم؟ یا کی حق سپاس را می توانیم ادا کنیم! هیچ گاه!...3

 

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. صحیفه سجادیه _ نیایش نهم؛ در اشتیاق به عفو و بخشش

2. صحیفه سجادیه  _ نیایش یکم؛ دعای حمد و ثنای پروردگار

3. همان

۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۵۰
© صبـــا

با سلام و تبریک به مناسبت آغاز سال نو، و همچنین تسلیت ایام غمِ شهادت بی بی دو عالم، فاطمه زهرا(س) و آرزوی داشتن سالی پر از برکت و رحمت خداوند متعال، با مطلبی در خصوص بهارِ انسان در خدمت شما هستم.

چند روزی از شروع فصل بهار می گذرد و خداوند بار دیگر جلوه ای زیبا از طبیعت را به تصویر کشیده است. در این روزها احادیث و داستان ها و مطالب زیادی در مورد فصل بهار در فضای نت منتشر شده و حتما با حدیثی که می فرماید: "هر روز که در آن معصیت خدا نشود؛ عید است." مواجه شده اید. نمی خواهم تکرار مکررات کنم. اگر بعد از دو ماه آمده ام تا کلامی با خود و با اهل خدا بگویم، فقط برای این است که تلنگری اول به خود و بعد به کسانی زده باشم که مخاطب این مطلب هستند.

ما انسان ها با واژه ی "گناه" بیگانه نیستیم. البته متاسفانه! کوچک و بزرگ، ریز و درشت، آگاهانه و ناآگاهانه، بالاخره یک جای زندگی مرتکب گناه شده و یا می شویم. انسان جایز الخطاست. البته واجب الخطا آن هم خطاهای بزرگ و آگاهانه نیست!! ولی خب احتمال ارتکاب به گناهی کوچک برای بنده و بعضی بنده های خدا، احتمال عجیب و دوری نیست. تنها موردی که قابل توجه و تأمل است، آگاهی و هشیاری، روحیه ی توبه کاری و مغفرت خواهی است. انسان گاهی به واسطه ی عدم تمرکز بر روی اعمال، گفتار و یا حتی افکار خود، ناخودآگاه مرتکب خطایی و یا گناهی میشود که او را سخت آزرده و پشیمان می کند. مهم همان پشیمانی از انجام عمل اشتباه است. مهم آگاهی یافتن از خطاست. بهار واقعی در درون انسان هایی رخ میدهد که بعد از خزانی که گناه به قلب شان می بخشد، با توبه و ابراز پشیمانی و مغفرت خواهی به درگاه خداوند متعال، به روح و قلب خود جلا داده و بار دیگر جوانه های ایمان و درستی و پاکی در درونشان سبز می شود.

جالب است، کسانی که کمتر با ادعیه و برنامه های مذهبی سر و کار دارند، وقتی از حس و حال کسانی که برای مثال اهل دعای کمیل هستند، آگاه می شوند، درکِ آن حس، حسی که شبیه بهاری شدن روح و جان و دل است، برایشان خیلی سخت و غیرقابل باور است. اما شما مخاطب این وبلاگ و این مطلب، حتما متوجه منظور من از آن بهار هستید. به راستی که اهلِ دعا، آن هم دعای کمیل، هر هفته، یک بار، بهاری سبز و خوش رنگ و بو را در درون خود حس می کنند. که بی شک، علاوه بر مداومت این حس در طی روزهای بعد، تاثیر این بهاری شدن دل و جان، اطرافیانشان را نیز به وجد و شادی می آورد.

به راستی که بهار می شود وقتی که خدا را میخوانی در اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى ها.

آنجا که معتَذِراً نادِماً مُنْکَسِراً مُسْتَقیلاً مُسْتَغْفِراً مُنیباًمُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً را می گوییم و عذرخواه و پشیمان و دل شکسته و پوزش جو و آمرزش طلب و بازگشت کنان و به گناه خویش اقرار و اذعان و اعتراف می کنیم، آنجا که خداوند را به عزتش سوگند می دهیم و یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ می گوییم، بی شک، خدا و تمام فرشتگانش، باری از گناهان ما را برداشته و سبکبال و بهاری مان می کنند.

بیاییم با خود پیمان ببندیم که هر هفته، و یا لااقل هر ماه، ساعتی از آخر شب پنجشنبه ای را به بهاری کردن روح و دل و جانمان اختصاص بدهیم. بیاییم در این فصل بهار، با خود پیمان ببندیم که هر روزمان بهاری باشد و هر لحظه در حال جوانه زدن و سبز شدن و سبز ماندن باشیم.

بیاییم با خود پیمان ببندیم که در هر بهار، گناهی را، و یا عادت بدی را، برای همیشه ترک کنیم.

بیاییم با کمی تلاش، راه و رسم بهاری شدن را به دیگران، به دوستان و اطرافیانمان هم یاد بدهیم.

و آماده ی روزی باشیم که بهار موعود می آید و تمام دنیا را بهاری می کند.
 پنجشنبه ها، روز دعای کمیل را به دیگران هم یادآوری کنیم.

یا علی. التماس دعا.

 

/.///-/

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۳ ، ۰۴:۱۶
© صبـــا

تمام عمر می دویم، تا به آرامشی در آن طرفِ مرزهای سراب برسیم! در گوشه ای از دنیایی که در هیچ عصر و دوره ای، به هیچ کس وفا نکرده است،

همیشه وقتی به آن چیزی که حتی خیلی دلمان میخواسته می رسیم، در می یابیم که این، گویا آن چیزی نبوده که می خواستیم!! همیشه یک چیزی کم است! یک نقص ناگریز، همواره مثل سایه به دنبال دنیا و خواسته های دنیایی بوده و هست! دقت کنیم در میابیم که در انجام اعمال معنوی هم گاهی این نقص را دیده ایم.

همیشه یک جایی از دلمان، یک گوشه ای از خاطرمان، یک چیزی می خواهد که یافتنش گرچه سخت نیست، ولیکن بی راهنما و بی راهبر، بی تأمل و بی اندیشه، رسیدن به آن میسر نیست. همیشه جای "معنویت" ، جای "خدا" ، جای "نیایش و دعا" در این دنیا و هر آن چه رنگ دنیا داشته، در تمام روزها و لحظه هایمان، در تمام عصرها و غروب های جمعه! در بعضی نمازها و نیازهایمان حتی، خالی بوده و هست.

بیاییم دنیای خودمان را، خودمان بسازیم! خوب بسازیم. بی نقص! و جای هیچ چیزی را خالی نگذاریم. جای خدا را با "خدا"، جای دعا را با "دعا" و جای اشک را هم با "اشک" پر کنیم. و هیچ جا را، و هیچ جا را بدون "رنگِ خدا"، رها نکنیم...

 

/.///-/

۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۵۶
© صبـــا

سفر کرده ی کوی تو، جز به آغوشی امن در بهشت ، آرام نمی شود!

گویا هزار سال است که حیرانی ام را، این شب های تار به رخ می کشند. دورم؛ از تو دورم و در دل به کبوترهای شهر غبطه می خورم!

شنیده ام می خواستی برانی ام تا پریدن بیاموزم و بدانمت و برگردم!

راندی و دانستم که در این دیار غریب، اگر بی نشانِ تو باشم، هرگز نخواهمت دانست! و راهِ دوست گم خواهم کرد و در آسمان غبار گرفته و کبود این سالهای فراق، بی منزل و بی دل، خواهم سوخت!

نشان کردی دستِ راستم را، و قلبم را؛ _درست همانجایش که متمایل شده به راست!_ تا راست بجویم، تا راست بیایم، تا راست بپویم، تا برسم به سر منشأ تمام راستی ها و درستی ها.

دیر رسیده ام. می دانم. به قدر پلک بر هم زدنی، راه گم کردم و نشان از دستم افتاد! فهمیدم که به قدر پلک برهم زدنی اگر قدر راستی را ندانیم، از دستمان می رود! گمش می کنیم! باید دوباره تمام آسمان را بگردیم و برگردیم و بگردیم، تا نشانی بیابیم از خاطره ی بهشت. 

من این شبها را دوست دارم. چون راستی شان، در قرون و اعصار متمادی، متمایل به چپ نشده! چون برای بیدار نشستن میانشان، چون برای رسیدن به راستی شان، چون برای پیدا کردن خاطره ی بهشت در لحظه لحظه ی شان، کافیست که کمی قلبمان متمایل به راست باشد!

همین قدر بهانه کافیست، که قدرمان را قدر بدانیم و راست بشویم. تا بازگشت به سمت و کوی تو. به سر منشأ تمام راستی ها.

 

پی نوشت1: سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ...

پی نوشت2: در شبی که قدرمان شناخته می شود، و باید قدرش را بدانیم و بشناسیم؛ التماس دعا.

 

/.///-/

۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۵
© صبـــا

چند روزی از ماه مبارک رمضان می گذرد. نمیدانم با دل آماده وارد این ماه شده بودم یا نه! نمی دانم درجه ی ایمانم این روزها تنظیم و محکمتر شده است یا نه؟! فقط میدانم یک حسی درونم هست که اصلاً خوشایندم نیست! البته هر سال این حس را داشته ام اما خب امسال خیلی بیشتر است! چیزی شبیه دلخوری از این دهن کجی هایی که به ماه مبارک می شود و من هر روز در اطرافم شاهدشان هستم!

در شهر و دیاری که مردمانش نام مسلمانی را یدک می کشند و برای هم آسمان ریسمان می بافند و فتوای این و آن را کم و زیاد می کنند که مثلا چرا نمی توانند روزه بگیرند، من دلم می گیرد!

در دل فقط یک دلخوشی دارم آن هم اینکه هنوز هم در اطرافم کسانی هستند که با تمام سختی و مشقت، باز هم این ماه را عزیز و گرامی داشته و روزه میگیرند و افتخار هم می کنند و من هم مفتخرم به وجود و حضورشان.

می دانید؟ اعتقادات مذهبی ربطی به قومیت و سن و سال و شهر و آب و هوا و نوع کار و وضع سلامت و اینها ندارد! به وجدان بیدار و درجه ی ایمان مربوط می شود. روزه داری که فقط گرسنگی و تشنگی آن هم در این گرمای طاقت فرسا و روزهای طولانی نیست! نمیخواهم حرف تکراری بزنم. نه! فقط میخواهم بگویم خیلی سخت است تحمل آدمهایی که حتی با حرفها و آسمان و ریسمان دوختن هایشان، خودشان را هم نمی توانند گول بزنند، چه برسد به دیگران و یا حتی به خدا! (نعوذ بالله). گاهی بی حرمتی هایشان حرص آدم را در می آورد ولی نمیدانم چرا دست و زبان نمی چرخد برای تو دهنی زدن به دهن کجی هایشان!

در روزه ی آب غذایمان که شکی نیست! (کاش لااقل خدا همین را قبول کند!) به این درجه ی ایمان و به وجدانِ هشیارمان باید شک کنیم گاهی.

ولی خب از تمام این ها گذشته، من هنوز خوشحال و دلگرمم!

چون تا ابد، دوستی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم. دوستی که درجه ی ایمانم را مدام چک میکند که یک وقت توی این گرمای هوا و روزهای طولانی و معاشرت اجباری با مردمِ روزه خوارِ بی نمازِ بی ایمان، خراب نشده باشد! کم نشده باشد! لک نزده باشد!

دوستی دارم از جنس خدا. همرنگ خدا. همسایه ی خدا. همان خدایی که تا درجه ی ایمانم درست کار میکند، دغدغه ی از دست دادنش را ندارم. خدا البته در وجود تمام بنده هایش یکی یک دوست خوب و خدایی و هشدار دهنده قرار داده است ولی خب کسی که وجود خارجی داشته باشد و گاهی با کلمه ای تلنگر بزند به چشمهای بسته و وجدان خواب آلودمان، جای یک دنیا شکر دارد! خدایا شکرت...

 

پی نوشت:

1. کاش همه ی آدمها یکی یک دانه از این دوستهای خدایی در زندگی هایشان داشتند! دنیا بهشت می شد.

2. خدا کند تا شبهای احیاء زنده باشم و بتوانم شب زنده داری کنم و دعایی بخوانم و دوستی را دعا کنم و برای زندگی و آخرتم توشه ای بردارم!

3. حواسم باشد فقط حرف نزنم!

/.///-/

۱۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۱:۲۵
© صبـــا

انسان، گاهی برای رسیدن به تقدیری نانوشته، انتخاب میشود. و وقتی که فکرش را هم نمی کند، دستی جلو می آید و او را با خود به دنیایی متفاوت می برد و تقدیرش، تغییر میکند...فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء؛ «خدا هر کس را بخواهد گمراه و هر کس را بخواهد هدایت می کند» (ابراهیم/4)

در دور دست ها، همیشه دستی هست برای گرفتن، نامی هست برای صدا زدن، و راهی هست برای رسیدن...

این روزها هر چقدر می اندیشم به خلأ واجب الوجود زندگی آدمها، بیشتر پی به هدف این دنیا و زندگیِ هر روزه و تکراری آن می برم. براستی چه کسی می تواند بگوید هدف این دنیا چهار روز زندگی و رنج و کار و خوردن و خوابیدن است؟ و چه کسی عمیقاً باور دارد که هدف این چهار روز نوعی چه بوده و چه می تواند باشد؟ و چه کسی نسبت به انجام آنچه که می داند، همّت می گمارد؟

گاهی ما آدمها دانش و شناخت نسبی، نسبت به چیزی داریم ولی بصیرت و فهم عمل کردن و انجام دادنش را؛ خیر!

روز گذشته ام را مرور می کنم. جمعیت انبوهی از انسانهای شهرم را دیدم که بیشتر جوانهای هم سن و سال خودم بودند، البته با انواع سلایق و پوشش ها و هدف ها و شخصیت ها! در خیابانی که بعدازظهرهای پنجشنبه اش همیشه مملو از بطالت روزانه ی آدمهاست قدم میزدم و اطرافم را با دقت نگاه می کردم. بدنبال یافتن آن چیزی بودم که چند روز متوالی داشت درونم را می خورد. چیزی شبیه فرار از یک واقعیت مسلم! یا شبیه یافتن یک حقیقت مطلق! و غیر قابل تغییر!

به اعتقاد من، سخت ترین قسمت زندگی هر کس دقیقاً همین یافتن و درک کردن هدف زندگی در دنیاست. وقتی هدف انسان حقیر باشد، رفتار و افکار و اعمال و شخصیت و همه چیزش حقیر میشود و بلعکس! هدف که یافته شد، در هر زمانی و در هر شرایطی ما را به سمت خودش می کشاند! هر چقدر هم که دور شده باشی باز هم راهی خواهی یافت تا تو را به هدف غایی نزدیک و متمایز از انسان های دیگر کند!

این روزها مدتی را به این فکر میکردم که آیا باید شبیه خیلی ها تن بدهم به این حقارت؟! و یا راهی که بارها یافته بودم را پیش بگیرم و سوا از خیل عظیم آدمهای این دنیا، تنهای تنها، راه خودم را بروم؟

کمتر کسی هست که در طول زندگی، معنای ساعت ها و روزهای بطالت را نفهمیده باشد! هر کسی به نوعی یا تجربه کرده و یا دیده و درک کرده که فرار از واقعیت ها، انسان را به بطالت و حقارت می کشاند. حتی اگر ساعتهای این روزهای بطالت را به کار و حرفه و تعلیم و طی کردن مدارج عالیِ علمی بگذرانیم، باز هم اگر هشیار و مراقب نباشیم، از هدف اصلی این دنیا فاصله ی زیادی میگیریم! آنقدر که تمام مشغولیت های به ظاهر مفید و عالی و متعالی مان، بطالتی بیش نیست! می شویم مصداق ثروتمندی که با تلاش و کار زیاد، ثروت روی ثروت می اندوزد و نهایتاً بدون هیچ بهره ای از آنها، دنیا را با دست هایی خالی، ترک میکند!

سخت می شود فهمید کجای این داستان بی رحم دنیا قرار داریم! از خودمان، تنها درک مختصری از آنچه در گذشته برایمان پیش آمده می دانیم و تصویری نسبتاً تار از آینده ای که حتی یک ثانیه ی بعدش هم قابل پیش بینی نیست! و زمان حال، مرزیست بین گذشته ی مبهم و آینده ای تار!

سطر بالا خیلی مأیوسانه بود نه؟! مأیوسانه بود چون این تنها، درک بشر از دنیاست! جایی که هنوز شناخت، باور و یقینی از قدرت ماورایی خدا و هدف نهایی دنیا و زندگی ندارد!

جامعه ای نسبتاً جوان و تحصیل کرده داریم که متأسفانه حجم زیادی از مردم آن در بیکاری، فقر، تورم و فشارهای زندگی به سر می برند. روحیه ی امید و نشاط! خصوصاً در قشر جوان جامعه ی ما نسبتاً پایین و نگران کننده است. نداشتن شغل های مناسب و متناسب، نبودن امنیت شغلی و مالی، تورم ثانیه ای بازار، مشکلات ازدواج، رنگ باختن تفریحات سالم و جایگزین شدن تفریحات ناسالم به جای آنها، همه و همه این مسائل روی هم تلنبار شده و نه تنها جوانان، بلکه مردم زیادی در تمام دنیا از آن رنج می برند. به راستی چه چیزی جز پرداختن به هدف غایی دنیا، می تواند در میان این همه فشار مادی و دنیایی انسان ها را از بطالت و حقارت نجات دهد؟!...

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: از خدا می خواهم تا روزی که مقدر به زنده بودنم کرده، نسبت به هدف دنیا آگاه تر و هشیارتر از روز قبل باشم. و در خلل این دانستن و فهمیدن، قدرت عمل کردن و استقامت در انجام آنچه واجب و مقدر کرده است را نیز به من بدهد. الهی آمین.

۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۲
© صبـــا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۳:۲۱
© صبـــا

بوی بهــار تمام شهر را پر کرده است. بهار امسال اما انگار با هر سال خیلی فرق دارد. خیلی!

نمی دانم چرا! ولی حس میکنم این را یک پری کوچک در گوشم گفته! و من باید منتظر بمانم تا تفاوت این بهار را دریابم! جایی میخواندم از ماه دوازدهم... اندیشیدم؛ ماه دوازدهم آمد، او نیامد. ماه دوازدهم به نیمه رسید اما، باز هم او نیامد... او؛ ماه دوازدهمعج، بهار دلها.. کاش با بهار بیاید و تمام یخ ها را از دل هایمان بزداید و آفتابی کند آسمان هایمان را! کاش او بیاید و تفاوت بهار امسال با هر سالمان، ظهور او باشد! خدایا؛ یعنی میشود؟!..

بهاری مثل هیچ وقت دیگر

راستش بهار امسال را فکر میکنم جور دیگری تجربه کنم. طوری که مثل هیچ وقت دیگر باشد. مثل هیچ وقت. نمیدانم دلم گواه روشنی میداده و میدهد اما حالا که به نیمه ی آخرین ماه سال رسیده ایم کمی دلواپسی ام بیشتر شده. شاید چند ریسمان دیگر باید ببافم به آسمان! آخر دلم می لرزد با این فکرها، باید محکم و آرامش کنم!

گفتم ریسمانی به آسمان، یادم افتاد به آقایمان که از امروز با ضریح جدیدش پذیرای زائرینش است. از امروز هر کس که رفت زیارت، دلش نو نوارتر می شود! حتماً کلی ذوق هم میکند که جز اولین هاست!

دلم میگیرد. دلم میگیرد وقتی خودم را بین آنها نمی بینم... بین آن اولین دعوت شده ها...

درها و پنجره ها را باز کرده ام. حیات را آب و جارو کرده ام. نشسته ام گوشه ای و برای داشتن بهاری مثل هیچ وقت دیگر، ریسمانی می بافم تا آسمان...

/.///-/

۱۱ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۲
© صبـــا

خودتان را نکشید

به خداوند عرض کردم:

خدایا جسمم را نه! ولی روح خود را بارها به زهر نادانی و جهل، کشته ام!

خداوند فرمود: وَلاَ تَقْتُـلُوا أَنفُسَکُــم1(خودتان را نکشید)!

عرض کردم: حالا چه کنم؟! کاش مرا می بخشیدی!!

پاسخ آمد:

وَمَن یَعمَل سوءًا أَو یَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ یَستَغفِرِ‌ اللَّـهَ یَجِدِ اللَّـهَ غَفورً‌ا رَ‌حیمًا2. (و هر کس کار بدى کند، یا بر خویشتن ستم ورزد؛ سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزنده ی مهربان خواهد یافت.) 

گفتم: یعنی با من که بارها بدی کرده و توبه شکسته ام نیز مهربانی و مرا می بخشی؟!

فرمود: إِنَّ اللّـهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیـمًـا3 (خدا همواره با شما مهربان است)...

و من با امیدی تازه از مهربانی و بخشش خدا، با خود تکرار کردم : رَحِیمًا... رَحِیمًا... رَحِیمًا... 

__________________________

پی نوشت: گفتگو و تأملی که خواندید حاصل قرائت جزء 5 قرآن به نیت "شهید علی اکبر شالباف" بود...

/.///-/

1و3:  النساء/ 29

2. النساء/110

۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۱ ، ۱۴:۵۰
© صبـــا