آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

انسان، گاهی برای رسیدن به تقدیری نانوشته، انتخاب میشود. و وقتی که فکرش را هم نمی کند، دستی جلو می آید و او را با خود به دنیایی متفاوت می برد و تقدیرش، تغییر میکند...فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء؛ «خدا هر کس را بخواهد گمراه و هر کس را بخواهد هدایت می کند» (ابراهیم/4)

در دور دست ها، همیشه دستی هست برای گرفتن، نامی هست برای صدا زدن، و راهی هست برای رسیدن...

این روزها هر چقدر می اندیشم به خلأ واجب الوجود زندگی آدمها، بیشتر پی به هدف این دنیا و زندگیِ هر روزه و تکراری آن می برم. براستی چه کسی می تواند بگوید هدف این دنیا چهار روز زندگی و رنج و کار و خوردن و خوابیدن است؟ و چه کسی عمیقاً باور دارد که هدف این چهار روز نوعی چه بوده و چه می تواند باشد؟ و چه کسی نسبت به انجام آنچه که می داند، همّت می گمارد؟

گاهی ما آدمها دانش و شناخت نسبی، نسبت به چیزی داریم ولی بصیرت و فهم عمل کردن و انجام دادنش را؛ خیر!

روز گذشته ام را مرور می کنم. جمعیت انبوهی از انسانهای شهرم را دیدم که بیشتر جوانهای هم سن و سال خودم بودند، البته با انواع سلایق و پوشش ها و هدف ها و شخصیت ها! در خیابانی که بعدازظهرهای پنجشنبه اش همیشه مملو از بطالت روزانه ی آدمهاست قدم میزدم و اطرافم را با دقت نگاه می کردم. بدنبال یافتن آن چیزی بودم که چند روز متوالی داشت درونم را می خورد. چیزی شبیه فرار از یک واقعیت مسلم! یا شبیه یافتن یک حقیقت مطلق! و غیر قابل تغییر!

به اعتقاد من، سخت ترین قسمت زندگی هر کس دقیقاً همین یافتن و درک کردن هدف زندگی در دنیاست. وقتی هدف انسان حقیر باشد، رفتار و افکار و اعمال و شخصیت و همه چیزش حقیر میشود و بلعکس! هدف که یافته شد، در هر زمانی و در هر شرایطی ما را به سمت خودش می کشاند! هر چقدر هم که دور شده باشی باز هم راهی خواهی یافت تا تو را به هدف غایی نزدیک و متمایز از انسان های دیگر کند!

این روزها مدتی را به این فکر میکردم که آیا باید شبیه خیلی ها تن بدهم به این حقارت؟! و یا راهی که بارها یافته بودم را پیش بگیرم و سوا از خیل عظیم آدمهای این دنیا، تنهای تنها، راه خودم را بروم؟

کمتر کسی هست که در طول زندگی، معنای ساعت ها و روزهای بطالت را نفهمیده باشد! هر کسی به نوعی یا تجربه کرده و یا دیده و درک کرده که فرار از واقعیت ها، انسان را به بطالت و حقارت می کشاند. حتی اگر ساعتهای این روزهای بطالت را به کار و حرفه و تعلیم و طی کردن مدارج عالیِ علمی بگذرانیم، باز هم اگر هشیار و مراقب نباشیم، از هدف اصلی این دنیا فاصله ی زیادی میگیریم! آنقدر که تمام مشغولیت های به ظاهر مفید و عالی و متعالی مان، بطالتی بیش نیست! می شویم مصداق ثروتمندی که با تلاش و کار زیاد، ثروت روی ثروت می اندوزد و نهایتاً بدون هیچ بهره ای از آنها، دنیا را با دست هایی خالی، ترک میکند!

سخت می شود فهمید کجای این داستان بی رحم دنیا قرار داریم! از خودمان، تنها درک مختصری از آنچه در گذشته برایمان پیش آمده می دانیم و تصویری نسبتاً تار از آینده ای که حتی یک ثانیه ی بعدش هم قابل پیش بینی نیست! و زمان حال، مرزیست بین گذشته ی مبهم و آینده ای تار!

سطر بالا خیلی مأیوسانه بود نه؟! مأیوسانه بود چون این تنها، درک بشر از دنیاست! جایی که هنوز شناخت، باور و یقینی از قدرت ماورایی خدا و هدف نهایی دنیا و زندگی ندارد!

جامعه ای نسبتاً جوان و تحصیل کرده داریم که متأسفانه حجم زیادی از مردم آن در بیکاری، فقر، تورم و فشارهای زندگی به سر می برند. روحیه ی امید و نشاط! خصوصاً در قشر جوان جامعه ی ما نسبتاً پایین و نگران کننده است. نداشتن شغل های مناسب و متناسب، نبودن امنیت شغلی و مالی، تورم ثانیه ای بازار، مشکلات ازدواج، رنگ باختن تفریحات سالم و جایگزین شدن تفریحات ناسالم به جای آنها، همه و همه این مسائل روی هم تلنبار شده و نه تنها جوانان، بلکه مردم زیادی در تمام دنیا از آن رنج می برند. به راستی چه چیزی جز پرداختن به هدف غایی دنیا، می تواند در میان این همه فشار مادی و دنیایی انسان ها را از بطالت و حقارت نجات دهد؟!...

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: از خدا می خواهم تا روزی که مقدر به زنده بودنم کرده، نسبت به هدف دنیا آگاه تر و هشیارتر از روز قبل باشم. و در خلل این دانستن و فهمیدن، قدرت عمل کردن و استقامت در انجام آنچه واجب و مقدر کرده است را نیز به من بدهد. الهی آمین.

۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۲
© صبـــا

 

مدت هاست مشغله ی کاری مانع از نوشتن و حضورم در آب و آفتاب شده است. اما این بار دیگر نمی شد نیایم! هر چند کوتاه و مختصر، اما آمدم! آخر، امروز، وفات بانوی صبر و استقامت است...

 

با خود می گویم اگر ایام محرم و ذکر مصیبت حسین(ع) نبود، در این عصر خاموش و سیاه فراموشی چه کسی کربلا و حسین(ع) و یارانش را و زینب(س) را می شناخت؟

و چه کسی بر صبر و استقامت بانوی نجیب و پرصلابت کربلا تحسین می گفت و بر مصیبت هایش می گریست؟

بی شک، تمام وقایع در همان روزهای پرمصیبت محو میشد و به راستی که؛ کربلا در کربلا می ماند، اگر زینب نبود...

زینبا؛

بر درازای زمانی که نمی شناختمت،

و بر درازای امروز تا ابد،

افسوس و آهی دارم

تا نهایت درک بشر...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: زینب(س)؛ کسی نبوده و نیست که حقیر و امثال من، بتوانیم در وصفش چیزی بگوییم و بنویسیم! و به راستی عفو باید کرد تمام انسان ها را از وصف مقام و شرح مصیبت هایش. و این مختصر، تنها بهانه ای برای عرض تسلیت به پیشگاه مقام والای امام عصر(عج) می باشد.

/.///-/

۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۱۷
© صبـــا