آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است


                      

چقدر صبوری "تو"... چقدر...

امروز داشتم به دلتنگی ها و خونِ جگر خوردن هایتان فکر میکردم! با خودم گفتم ما آدم های معمولی، گاهی برای یک چیزی یا یک کسی، چقدر رنج میکشیم و خون دل می خوریم، چقدر گاهی دلتنگی اذیتمان میکند! چقدر بی صبر و بی حوصله می شویم! آنوقت شما سالهاست از فراق یارانی اندک و خونِ دلی که ما آدم های معمولی!! بهِتان می دهیم زجر می کشید و صبوری می کنید و باز هم محبت دارید به ما...

سال هاست یاد گرفته ام، وقتی دلم می گیرد، وقتی گرهی به کارم می افتد، چند صلوات(اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)  نذر خوشنودی و سلامتیتان می کنم و گره از دل و کارم باز میشود. از همان اولین بارها که دیدم چقدر زود جوابم را میدهید، محبتتان به دلم افتاد. و هربار به یاد محبتهایتان که می افتم، شرمنده میشوم... شرمنده از خون دل هایی که به خوردتان داده ام و بی تفاوت ازشان گذشته ام و بدتر از همه آنکه بارها تکرارشان کرده ام!..

امروز به خودم نهیب زدم که وقتِ یاد کردنِ آقاست! آخر... خیلی دلم گرفته و تنگ بود...

نحن اقرب الیه من حبل الوریدخدایی که از رگ گردن به ما نزدیک تری؛ در این بهار ربیع الاول؛ دلهای بی قرار و تنگ و مضطرب ما را، نور و آرامشی از جنس خودت عطا فرما.الهی آمین

 

صبح من بی تو غروب است، بیا لطفی کن و برگرد
شبم تاریک چون گور است، بیا لطفی کن و برگرد
خلق از داغ نبودت مات و مبهوت است ای مهدی(عج)
همه عالم سوگوار رفتن توست، بیا لطفی کن و برگرد
من و این، آن و ما، شرمنده از اعمال پَستیم
شفاعت کن، ببخشا و بیا لطفی کن و برگرد
حضور مهربانت را نشایسته است که دریابیم
همه در بند نفسیم و اسیر دل، بیا لطفی کن و برگرد
دو روزی مانده از عمری که بی حاصل تمامش را گذشته است
همانا انتظارت را کشم تا آخرین لحظه، بیا لطفی کن و برگرد
همه در خواب غفلت غرق رؤیاییم، منه ما را به حال خود
که زیر سر هزاران فتنه دارد روزگار ما، بیا لطفی کن و برگرد
اگرچه خوب می دانیم دعای بنده ی بد، کم اثر دارد ولیکن
تو که از درد دلهامان خبر داری، بیا لطفی کن و برگرد.

 

/.///-/

۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۱ ، ۰۰:۰۱
© صبـــا

گاهی وقتها چشمِ سر بعضی چیزها را نمیبیند، چون مخصوص چشم دل ساخته شده اند!
این بعضی چیزها را باید با چشمِ دلِ باز و شسته ببینی.
نه اینکه بروی آب بزنی به چشمهایت ها؟ نه!
با آن آبی باید بشویی که از فواره چشمهایت می آید...


 

آن لرزیدن مال سرمای هوا بود، این لرزیدن از سرمای دلم است انگار... آن سر ریز شدن از شوق وصل بود این سرریز شدن از هجر و فراق...

این روزها، یعنی روزهایی که پر شده اند از مرور خاطره ها، برایم یک درس هایی دارد. خاطرم میآید در برف های سال پیش همچین روزی، با کفشی که از شانس و اقبال و شاید هم حکمت، درزش باز شده بود و برف و آب داخلش میرفت و در سرمای زیر صفر، پاهایم یخ زده بود، طول خیابان امام رضا(ع) را روزی سه وعده طی میکردیم برای رفتن به حرم و زیارت گنبد طلا و بارگاه بهشتی و مطهر امام رضا(ع).

کوچه یادگار امام رضا

یادم می آید دسته های عزاداری و زنجیر زنی های پرشوری که از سراسر کشور آمده بودند برای شهادت امام رئوف زنجیر بزنند و عزاداری کنند. میگفتند بی سابقه بوده آن همه حضور گرم. گویا اولین سالی بود که آنقدر شلوغ شده بود و ما چه سعادتی یافته بودیم میان آن همه شلوغی...

هر روز وقتی یکی یکی خیابان های امام رضا(ع) را پشت سر می گذاشتیم، می رسیدیم به درب ورودی حرم و از همانجا فواره ی چشمهایم مثل فواره حوض های حرم،(همان هایی که هنوز یخ نزده بود!) سر می رفت...

خیلی کم بود. خیلی کم. آنقدر که فکر میکنم اگر آن روزها را تا امروز آنجا بودم، باز هم دلم سیر نمیشد...

وقتی فکر میکنم چه چیزها را آنجا جاگذاشتم، و چه چیزها با خود آوردم، مغزم درد میگیرد!  تنم دارد همانطور مثل آن روزها از سوز سرمای سخت زمستانی می لرزد، و حوض چشمهایم خیس و سرریز... اما این لرزیدن و سرریز شدنِ چشمها با آن لرزیدن و سرریز شدن خیلی فرق میکند. خیلی. آن لرزیدن مال سرمای هوا بود، این لرزیدن از سرمای دلم است انگار... آن سر ریز شدن از شوق وصل بود این سرریز شدن از هجر و فراق...

 

لیاقتم کم بود چون آنقدر آنجا گرم بود که مرا گرم کند، اما اینکه من هنوز مثل برف های فشرده شده، یخ زده و منجمد مانده ام و باور نمیکنم یکسال گذشته از آن روزها و حال و روز من تغییر محسوسی نکرده، یعنی خیلی دور و مهجور مانده ام از حریمِ آن حَرمِ ملکوتی.

حتی بیشتر که فکر میکنم یادم میآید حوض ها و شیرآب های یخ زده ی حرم را و گویا که سرچشمه ی اشک های من هم یخ زده باشد، کمتر خیس می شوند این روزها... کم تر از انتظاری که داشتم و دارم!

با خودم قرار گذاشته بودم این روزها، آنجا باشم... آخر یخ دلم هنوز باز نشده بود و برایم خیلی کم بود... خیلی. این کم که میگویم، منظورم لیاقت خودم است و الا یک سال و یک قرن هم آنجا مجاور باشی و لیاقت و سعادتت کافی نباشد، باز هم کم است.

لیاقتم کم بود چون آنقدر آنجا گرم بود که مرا گرم کند، اما اینکه من هنوز مثل برف های فشرده شده، یخ زده و منجمد مانده ام و باور نمیکنم یکسال گذشته از آن روزها و حال و روز من تغییر محسوسی نکرده، یعنی خیلی دور و مهجور مانده ام از حریمِ آن حَرمِ ملکوتی. یعنی خیلی دلم کار دارد تا یخ اش باز شود. یعنی خیلی باید ببارد چشمم تا بهار بیاید بنشیند میانش. یعنی خیلی چیزها هست که من نمی بینمشان و چشم دلم به دیدنشان مَحرم نیست... و این یعنی ها، یعنی وای بر من! یعنی وای بر من که هنوز میان سرمای زمستانی دنیا، و میان برف و بهمن گناه و معصیت، اسیر مانده ام...

اللهم فک کل اسیر... اللهم فک کل اسیر... اللهم فک کل اسیر...

 

پی نوشت: شبنم؛ اشکِ شب های سردیست که خاطره ی آفتاب را از یاد برده است!

و اشک؛ شبنم دل هاییست که در هُرمِ آفتابِ دوست، سهمی از مهربانی دارد....!*

/.///-/

_____________________________________________

*پیامک یک دوست مهربان

۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۱ ، ۲۱:۵۰
© صبـــا

گفتمش: دنیا آنقدرها نمی ارزد... برای چه اینقدر گریه میکنی؟
گفت:
گریه ام برای دنیا نیست... پس چرا گریه نکنم؟!


فمالی لا ابکی؟! پس چرا گریه نکنم؟! 
ابکی لخروجِ نفسی 
گریه میکنم برای جان دادنم
ابکی لظلمة قبری
گریه میکنم برای تاریکی قبرم
ابکی لضیق لحدی
گریه میکنم برای تنگی لحدم
ابکی لسؤال منکر ونکیر ایای
گریه میکنم برای سوال نکیر و منکر از من1 . . .


پی نوشت1: سعد بن معاذ یکی از یاران رسول خدا (ص) بود که در تشییع جنازه ­اش 70 هزار فرشته شرکت کردند و خود رسول خدا هم او را دفن کرد و با این همه پیامبر اسلام سر به آسمان گرفته و فرمودند: سعد نیز فشار قبر دارد2 ...

پی نوشت2: گاهی وقتها مثل همین غروب های جمعه که همه می گویند دلگیر است، اندکی با خودمان بیاندیشیم. دقیقه و ساعتی وقت بگذاریم برای نمازی و دعایی خارج از برنامه ی هفته! تسبیحی بگردانیم! اشکی بریزیم! اعمالی انجام دهیم! یک کلام؛ توشه ای بیاندوزیم...
/.///-/
___________________________
  1. دعای ابوحمزه
  2. الکافی، جلد3، صفحه­ ی 236
۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۱ ، ۱۸:۱۰
© صبـــا

 

چهل روز؟ چهل ماه؟ چهل سال؟ چهل قرن؟!

زمان چهل تا چه بگذرد، تا اربعینِ عاشورا کمرنگ شود؟ یا حتی تمام شود؟!

اصلاً مگر اربعین، تاسوعا، عاشورا، کربلا... اصلا مگر حسین، مگر عباس، مگر رقیه و زینب، مگر هفتاد و دو فرشته، کمرنگ هم می شوند؟!...

امروز اربعین بود!

چهل روز بعد از روزی که حسین (ع) و هفتاد و دو تن از باوفاترین یارانش مظلومانه به خاک و خون و نیزه کشیده شدند...

یعنی زینب چهل روز بی سایه ی برادر... یعنی همه ی گل ها، پر پر... یعنی به روی همه ی نیزه ها، ســـر...

 

پی نوشت1: نمیدانم چرا وقتی میگویم اربعین، یاد ارباً اربا می افتم... دست و دلم... خدایا...

پی نوشت2: پنجشنبه ای؛ شب جمعه ای؛ اربعینی... همه که با هم جمع می شوند، وقت دعاست...

اللهم الرزقنی هم نشینی با ائمه و خوبان در بهشت...

پی نوشت3: و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْکُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِالتَّمْکینِ مِنْ قِتالِکُمْ*...
و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانکه تهیه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند

   /.///-/

__________________________

* زیارت عاشورا

۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۱ ، ۱۸:۵۸
© صبـــا

 از "تو"، 

تا من؛ 

راهی نیست... 

به قدر یک چشم بر هم زدنی!
انقدر

"تو"

کریم و

سریع الاجابة ای...


ای کاش حرم بودم و مهمان تو بودم،

مهمان تو و سفره احسان تو بودم

یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم،

ای کاش فقط بی ‏سر و سامان تو بودم

تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد،

زآن روز چو آهوی بیابان تو بودم

طوفان عجیبی است غم عاشقی تو،

چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم

ای گنبد تو عشق، من خسته دل ای کاش، چون کفتر پر بسته ایوان تو بودم

یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست، ای کاش ز زوار خراسان تو بودم1


+دلم ماه هاست که جا مانده در حرمت... نکند یخ بزند در این سرما... یا غریب الغربا...  یا علی بن موسی الرضا (ع)...

/.///-/

_____________________________

1. شعر از: مهدی صفی یاری

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۱ ، ۰۱:۲۳
© صبـــا
 


دیدی؟!

دیدی مادرت زهرا (س)؛ دختر دردانه ی پیامبر، چگونه میان در و دیوار ماند؟!...

دیدی چگونه فرق مولایمان، پدر شما و همه ی یتیمان شکافته شد؟!...

برادرانت، پسران فاطمه (س) را دیدی؟!... دیدی هر کدام را چگونه کشتند و آب کردند جگرهایشان را به زهر کینه و عداوت؟!...

آری… دیدی…

ای هم نفس خون خدا؛

ای آشنای دردهای بزرگ؛ یا زینب کبری(س)؛

تو دیدی برادرت را در حالی که دشمن در گودال قتلگاه بر سینه اش نشسته بود...

تو دیدی سر حسین بن علی(ع) را بر روی نیزه ی دشمنی، در برق و سوزِ آفتابِ بیابان...

دیدی دختر سه ساله اش را؛...

دیدی علمدار لشکرش را؛...

دیدی علی اکبر زیبایش را؛...

... آخ… دیدی علی اصغر شش ماهه اش را؛…

دیدی چه کردند با آنها...

آری!.. تو دیدی…

دیدی و کشیدی از ماتم دنیا… کشیدی از جفا و دشمنی با خاندانت…

دیدی و کشیدی در غربت سوزان کربلا در راه کوفه تا شام…

دیدی… تو همه ی اینها را دیدی…

امان از دل داغ دیده و ماتم کشیده ات… امان از دل زخم خورده ات… امان…

یا زینب کبری(س)…

امانمان بده؛ امانمان بده تا ما جاماندگان از قافله ی عشق، برسیم به گرد پایتان… برسیم به خاک پایتان… به کویتان…

که اگر شما و خاندانتان نخواهید، که اگر شما و خاندانتان رضایت و اجازه ندهید؛ هرگز… هرگز به هیچ کجا نخواهیم رسید...

ای راهبر قافله ی عاشقی؛ اربعین خاک و خون کربلا نزدیک است و دلها همه بی تاب و آشفته...

تسلیت ما را پذیرا باشید... و امانمان بدهید تا در این مصیبت عظیم، یار شما باشیم؛ نه بار! ...


ای هم نفس خون خدا؛ یا زینب کبری (س)؛ الامان… الامان…



پی نوشت 1: در قیامت پر شگفتی کربلا؛ اگر زینب(س) نبود، الفاظی چون؛ حزن، ماتم، صبر و استقامت نیز بی معنا می ماند! چه برسد به کربلا و کربلاییان...

پی نوشت 2: یک روز دیگر اربعین خاک و خون کربلاست... چله ها تمام میشود، و محرم اما؛ بر جای خود تا ابد باقیست... حسین (ع) و یارانش کشته شدند، و من با خود می اندیشم چگونه باید زینب(س) را یاری بدهیم؟!! و باز هم می اندیشم که اگر یاری نمی دهیم زینبِ صبور کربلا را؛ کاش لااقل نمک به زخمهایش نمی پاشیدیم...

پی نوشت 3: مُصیبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ*...

به راستی چه مصیبت بزرگ و چه داغ گرانی است در اسلام و در تمام آسمان ها و زمین...

/.///-/

__________________________

* زیارت عاشورا

۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۱ ، ۲۳:۱۰
© صبـــا

 

ای که در محبتت غرق می کنی

هر که را که در "تو" می نگرد...

و ای که در محبتت غرق می شود

هر که را که "تو" به او می نگری...

می اندیشم؛ آیا این همه غرق شدن ها،

 ربطی به ربط آب و "تو" ندارد؟!..


 

پی نوشت: چند روز بیشتر به اربعین خاندان پیامبر(ص) نمانده است. اربعینی که تمام کائنات را سیاه پوش میکند... و "تو"؛ علمدار این خاندان، علمدار این کشتی نجات،  شک ندارم که مثل هر روز در دلت غوغاست*... غوغایی از عطش و شرمندگی... غوغایی از مبارزه حق علیه باطل! غوغایی که فقط و فقط از جنس خودت است، و هرگز در دنیا تکرار نخواهد شد..

گفتم شرمندگی... یادم آمد این "تو" نیستی که شرمنده ای! این آب است که قرن هاست و بدون شک تا ابد شرمنده ی توست...

میدانی؟! چند روز است که دلم یک طوری شده! به گمانم باید خودم را از یک چیزی پر کنم! و شاید که باید خالی بشوم از چیزهای دیگر. از چیزهایی که بوی خدا و آل پیغمبر(ص) نمی دهند. از چیزهایی که قربة الی الله نیستند. از چیزهایی که بوی دنیا و آدم های دنیایی میدهند... باید خودم را خالی کنم از همه ی اینها تا بتوانم کمی از خودم را پر کنم با چیزهایی از جنس خدا.

هر وقت دلم این طوری میشود پناه می آورم به زیارت عاشورا. آخر؛ بوی وحی از زیارت عاشورا می آید! و من هر بار که سلام می فرستم بر حـ ـسـ ـیـ ـن(ع) و اولاد و اصحاب و یاران او، سلامی خاص هم بر "تو" می فرستم... و وقتی میگویم السّلام علیک یا ابالفضل العباس (ع)؛ امیدم به نجات یافتن بیشتر میشود... آخر؛ "تو" یک چیز دیگری؛ "تو" علمدار حـ ـسـ ـیـ ـنی ...

/.///-/

____________________________________

*کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۱ ، ۱۹:۳۷
© صبـــا


به تماشا سوگندو به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.*


... آری! آفتابی لب درگاه ماست که باید در بگشاییم تا به رفتارمان بتابد!


پی نوشت: شک ندارم که درک بنده از این قطعه شعر خیلی خیلی سطی است! اما خب! یک چیزهایی متناسب با فهم خودم برداشت کرده ام که... میگویم؛ راستش با خودم فکر میکردم که صرفه نظر از تمام خوبی ها و بدی هایی که داریم؛ گاهی برای پذیرفتن یک انتقاد ساده چقدر بهم میریزیم! چقدر سختمان است! حتی اگر عزیزی آن را بگوید!

مگر نه اینکه به این دنیا آمده ایم تا خودمان را رشد بدهیم؟ تا یاد بگیریم عادت های خوب را؟ تا آنگونه که شایسته است بندگی کنیم؟! هان؟! مگر نه این است!؟ خب!.. پس... چرا همیشه این را فراموش میکنیم؟!

در وبلاگ ترنج پی نوشتی خواندم که آیاتی از سوره ی فجر بود؛ یا ایتها النفس المطمئنه. ارجعی الی ربک. راضیه مرضیه. . . دلم یکهو یک جوری شد! رنگم گویا پرید! ارجعی الی ربک... بارها خوانده بودم و شنیده بودم اما چرا گاهی وقتها تأثیر یک جمله یا آیه ای تا این حد متفاوت است؟ مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی می گوید:

هرجا حدیثی، آیه ای، دعایی به دلت خورد، بایست؛

مبادا یک وقت بگذری و بروی، صبر کن؛

رزق معنوی خیلی مخفی تر از رزق مادی است؛

یک نفر از دری، دیواری می گوید و در حقیقت خداست؛

که با زبان دیگران با شما حرف می زند...

» با خودم می گویم:

چه خوشا به حال تو؛ که امشب در گشودی به روی آفتاب؛ تا بتابد به رفتارت...

/.///-/

______________________________

*سوره ی تماشا/سهراب سپهری

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۱ ، ۰۰:۵۹
© صبـــا

خیلی دورتر ها؛

آن وقت ها که هنوز تو را نمی شناخت

به هر بهانه ای بازی در می آورد!

بعد ها، تو آمدی و دست کشیدی بر سرش

و او هم آرام شد...

اما این روزها؛

با این که هستی،

نمیدانم این بازی هایش برای چیست..!

دلم را می گویم!...

امروز باز هم تیــر می کشید...!!

نه!...

نکند عطر سیب دست های تو از سرش افتاده باشد!؟


پی نوشت1:  یا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ...

ای آنکه خدا خونخواهی اش کند و فرزند چنین کسی، و ای کشته ای که انتقام خونت گرفته نشده است...

یک وقت مرا از کشتی نجات بخش ات بیرون مکنی؟!... یا حـ ـسـ ـیـ ـن...


پی نوشت 2: بوی سیب می آید... اربعین نزدیک است... چله هایمان دارد تمام می شود!! درمان گرفته ایم برای دردهایمان؟!... نکند خواب بمانیم؟!...

/.///-/

۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۱ ، ۱۹:۴۶
© صبـــا

 

شروع شد؛ بدون آنکه خود بخواهم...

و تصویرش، نورانی و زلال

حک شد بر لوح دلم.

و دلم

همانی که تنها جای خداست،

نورانی شد

و همانند آب، زلال!

حالا

من مانده ام

و او

و خدا

و هر آنکه زلال و نورانیست...

 

 

پی نوشت: زمستانی دیگر از راه رسید. آنقدر سریع که فکر کردم شاید اشتباه کرده ام . به تقویم سر زدم. درست بود. یکم دیماه. با خودم گفتم: دی ماه شد! دی ماه! و من درست یک سال پیرتر از زمستان سال قبل شده ام (راستی نمیدانم اگر نخواهم بگویم پیرتر، دقیقاً باید چه بگویم؟!...)، و در لابه لای روزهای این یکسال، فقط خدا میداند که چه رازهایی نهفته است...


/.///-/

 

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۱ ، ۲۳:۲۸
© صبـــا