آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

تا آب و آفتاب با هم در نیامیزند... رنگین کمانی متولد نخواهد شد

آب و آفتاب

و قسم به آب و آفتاب!
و هر آنکه زلال و نورانیست!

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

من ار چه عاشقم و
رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند...
به هوش باش
که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند...
"حافظ"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

ما دوباره سبز می شویم
این قرارداد، تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من
به جای دست های تو
من به دستِ تو ، آب می دهم
تو به چشمِ من، آبِرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم: ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم…
"قیصر امین پور"

...ـــ☼๑.::۩::.✿ـــ.::۞::.ـــ✿.::۩::.๑☼ـــ ...

به شوق اوست همه،
همه اوست شوق من،
اگر به این آسمان هرازگاهی کوچ می کنم.
نگاره ای می نگارم با قلمی شکسته بال،
تو گر به وبگاه من آمدی،
بخوان و دیدگاهی ز سر شوق بنگار...

*این تارنما تحت قانون کپی رایت است!*
صبــا ©

آخرین نظرات
پیوندها

چقدر سبک می شوم

وقتی برای دلم

نسخه ی پرواز می پیچی!

آقا، شما،

سال هاست شاهدِ منی.

شاهدِ بال های بسته ام.

و شاهد آسمان های طوفانی.

ولی راستش... بگذریم!

خودت که می دانی کافیست!

این روزها،

همه اش از تو لبریزم.

و از هر خویش تو.

و باز هم، بیمار.

شرح حالم تفاوتی ندارد. / همان نسخه ی طلایی ات را بپیچ. / هوا که ابری شد، / آسمان که گرفت، / باران که خواست ببارد، / باز هم بگو؛ بیا! / اتفاقاً من، / پرواز با پر و بال بسته را / در هوای طوفانی یاد گرفته ام.

التماس دعا

/.///-/

۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۳۰
© صبـــا

سفر کرده ی کوی تو، جز به آغوشی امن در بهشت ، آرام نمی شود!

گویا هزار سال است که حیرانی ام را، این شب های تار به رخ می کشند. دورم؛ از تو دورم و در دل به کبوترهای شهر غبطه می خورم!

شنیده ام می خواستی برانی ام تا پریدن بیاموزم و بدانمت و برگردم!

راندی و دانستم که در این دیار غریب، اگر بی نشانِ تو باشم، هرگز نخواهمت دانست! و راهِ دوست گم خواهم کرد و در آسمان غبار گرفته و کبود این سالهای فراق، بی منزل و بی دل، خواهم سوخت!

نشان کردی دستِ راستم را، و قلبم را؛ _درست همانجایش که متمایل شده به راست!_ تا راست بجویم، تا راست بیایم، تا راست بپویم، تا برسم به سر منشأ تمام راستی ها و درستی ها.

دیر رسیده ام. می دانم. به قدر پلک بر هم زدنی، راه گم کردم و نشان از دستم افتاد! فهمیدم که به قدر پلک برهم زدنی اگر قدر راستی را ندانیم، از دستمان می رود! گمش می کنیم! باید دوباره تمام آسمان را بگردیم و برگردیم و بگردیم، تا نشانی بیابیم از خاطره ی بهشت. 

من این شبها را دوست دارم. چون راستی شان، در قرون و اعصار متمادی، متمایل به چپ نشده! چون برای بیدار نشستن میانشان، چون برای رسیدن به راستی شان، چون برای پیدا کردن خاطره ی بهشت در لحظه لحظه ی شان، کافیست که کمی قلبمان متمایل به راست باشد!

همین قدر بهانه کافیست، که قدرمان را قدر بدانیم و راست بشویم. تا بازگشت به سمت و کوی تو. به سر منشأ تمام راستی ها.

 

پی نوشت1: سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ...

پی نوشت2: در شبی که قدرمان شناخته می شود، و باید قدرش را بدانیم و بشناسیم؛ التماس دعا.

 

/.///-/

۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۵
© صبـــا

چند روزی از ماه مبارک رمضان می گذرد. نمیدانم با دل آماده وارد این ماه شده بودم یا نه! نمی دانم درجه ی ایمانم این روزها تنظیم و محکمتر شده است یا نه؟! فقط میدانم یک حسی درونم هست که اصلاً خوشایندم نیست! البته هر سال این حس را داشته ام اما خب امسال خیلی بیشتر است! چیزی شبیه دلخوری از این دهن کجی هایی که به ماه مبارک می شود و من هر روز در اطرافم شاهدشان هستم!

در شهر و دیاری که مردمانش نام مسلمانی را یدک می کشند و برای هم آسمان ریسمان می بافند و فتوای این و آن را کم و زیاد می کنند که مثلا چرا نمی توانند روزه بگیرند، من دلم می گیرد!

در دل فقط یک دلخوشی دارم آن هم اینکه هنوز هم در اطرافم کسانی هستند که با تمام سختی و مشقت، باز هم این ماه را عزیز و گرامی داشته و روزه میگیرند و افتخار هم می کنند و من هم مفتخرم به وجود و حضورشان.

می دانید؟ اعتقادات مذهبی ربطی به قومیت و سن و سال و شهر و آب و هوا و نوع کار و وضع سلامت و اینها ندارد! به وجدان بیدار و درجه ی ایمان مربوط می شود. روزه داری که فقط گرسنگی و تشنگی آن هم در این گرمای طاقت فرسا و روزهای طولانی نیست! نمیخواهم حرف تکراری بزنم. نه! فقط میخواهم بگویم خیلی سخت است تحمل آدمهایی که حتی با حرفها و آسمان و ریسمان دوختن هایشان، خودشان را هم نمی توانند گول بزنند، چه برسد به دیگران و یا حتی به خدا! (نعوذ بالله). گاهی بی حرمتی هایشان حرص آدم را در می آورد ولی نمیدانم چرا دست و زبان نمی چرخد برای تو دهنی زدن به دهن کجی هایشان!

در روزه ی آب غذایمان که شکی نیست! (کاش لااقل خدا همین را قبول کند!) به این درجه ی ایمان و به وجدانِ هشیارمان باید شک کنیم گاهی.

ولی خب از تمام این ها گذشته، من هنوز خوشحال و دلگرمم!

چون تا ابد، دوستی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم. دوستی که درجه ی ایمانم را مدام چک میکند که یک وقت توی این گرمای هوا و روزهای طولانی و معاشرت اجباری با مردمِ روزه خوارِ بی نمازِ بی ایمان، خراب نشده باشد! کم نشده باشد! لک نزده باشد!

دوستی دارم از جنس خدا. همرنگ خدا. همسایه ی خدا. همان خدایی که تا درجه ی ایمانم درست کار میکند، دغدغه ی از دست دادنش را ندارم. خدا البته در وجود تمام بنده هایش یکی یک دوست خوب و خدایی و هشدار دهنده قرار داده است ولی خب کسی که وجود خارجی داشته باشد و گاهی با کلمه ای تلنگر بزند به چشمهای بسته و وجدان خواب آلودمان، جای یک دنیا شکر دارد! خدایا شکرت...

 

پی نوشت:

1. کاش همه ی آدمها یکی یک دانه از این دوستهای خدایی در زندگی هایشان داشتند! دنیا بهشت می شد.

2. خدا کند تا شبهای احیاء زنده باشم و بتوانم شب زنده داری کنم و دعایی بخوانم و دوستی را دعا کنم و برای زندگی و آخرتم توشه ای بردارم!

3. حواسم باشد فقط حرف نزنم!

/.///-/

۱۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۱:۲۵
© صبـــا

و دوباره پر از شعف می شوم، از رسیدن ماه گرانقدر نزول قرآن. ماه میهمانی خدا!

پیشاپیش رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک عرض نموده و التماس دعا دارم.

 

پی نوشت: هوای گرم و روزهای طولانی، چیزی از ایمانمان کم که نمی کند هیچ، بیش هم می کند.

/.///-/

۶ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۲ ، ۲۱:۵۷
© صبـــا

انسان، گاهی برای رسیدن به تقدیری نانوشته، انتخاب میشود. و وقتی که فکرش را هم نمی کند، دستی جلو می آید و او را با خود به دنیایی متفاوت می برد و تقدیرش، تغییر میکند...فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء؛ «خدا هر کس را بخواهد گمراه و هر کس را بخواهد هدایت می کند» (ابراهیم/4)

در دور دست ها، همیشه دستی هست برای گرفتن، نامی هست برای صدا زدن، و راهی هست برای رسیدن...

این روزها هر چقدر می اندیشم به خلأ واجب الوجود زندگی آدمها، بیشتر پی به هدف این دنیا و زندگیِ هر روزه و تکراری آن می برم. براستی چه کسی می تواند بگوید هدف این دنیا چهار روز زندگی و رنج و کار و خوردن و خوابیدن است؟ و چه کسی عمیقاً باور دارد که هدف این چهار روز نوعی چه بوده و چه می تواند باشد؟ و چه کسی نسبت به انجام آنچه که می داند، همّت می گمارد؟

گاهی ما آدمها دانش و شناخت نسبی، نسبت به چیزی داریم ولی بصیرت و فهم عمل کردن و انجام دادنش را؛ خیر!

روز گذشته ام را مرور می کنم. جمعیت انبوهی از انسانهای شهرم را دیدم که بیشتر جوانهای هم سن و سال خودم بودند، البته با انواع سلایق و پوشش ها و هدف ها و شخصیت ها! در خیابانی که بعدازظهرهای پنجشنبه اش همیشه مملو از بطالت روزانه ی آدمهاست قدم میزدم و اطرافم را با دقت نگاه می کردم. بدنبال یافتن آن چیزی بودم که چند روز متوالی داشت درونم را می خورد. چیزی شبیه فرار از یک واقعیت مسلم! یا شبیه یافتن یک حقیقت مطلق! و غیر قابل تغییر!

به اعتقاد من، سخت ترین قسمت زندگی هر کس دقیقاً همین یافتن و درک کردن هدف زندگی در دنیاست. وقتی هدف انسان حقیر باشد، رفتار و افکار و اعمال و شخصیت و همه چیزش حقیر میشود و بلعکس! هدف که یافته شد، در هر زمانی و در هر شرایطی ما را به سمت خودش می کشاند! هر چقدر هم که دور شده باشی باز هم راهی خواهی یافت تا تو را به هدف غایی نزدیک و متمایز از انسان های دیگر کند!

این روزها مدتی را به این فکر میکردم که آیا باید شبیه خیلی ها تن بدهم به این حقارت؟! و یا راهی که بارها یافته بودم را پیش بگیرم و سوا از خیل عظیم آدمهای این دنیا، تنهای تنها، راه خودم را بروم؟

کمتر کسی هست که در طول زندگی، معنای ساعت ها و روزهای بطالت را نفهمیده باشد! هر کسی به نوعی یا تجربه کرده و یا دیده و درک کرده که فرار از واقعیت ها، انسان را به بطالت و حقارت می کشاند. حتی اگر ساعتهای این روزهای بطالت را به کار و حرفه و تعلیم و طی کردن مدارج عالیِ علمی بگذرانیم، باز هم اگر هشیار و مراقب نباشیم، از هدف اصلی این دنیا فاصله ی زیادی میگیریم! آنقدر که تمام مشغولیت های به ظاهر مفید و عالی و متعالی مان، بطالتی بیش نیست! می شویم مصداق ثروتمندی که با تلاش و کار زیاد، ثروت روی ثروت می اندوزد و نهایتاً بدون هیچ بهره ای از آنها، دنیا را با دست هایی خالی، ترک میکند!

سخت می شود فهمید کجای این داستان بی رحم دنیا قرار داریم! از خودمان، تنها درک مختصری از آنچه در گذشته برایمان پیش آمده می دانیم و تصویری نسبتاً تار از آینده ای که حتی یک ثانیه ی بعدش هم قابل پیش بینی نیست! و زمان حال، مرزیست بین گذشته ی مبهم و آینده ای تار!

سطر بالا خیلی مأیوسانه بود نه؟! مأیوسانه بود چون این تنها، درک بشر از دنیاست! جایی که هنوز شناخت، باور و یقینی از قدرت ماورایی خدا و هدف نهایی دنیا و زندگی ندارد!

جامعه ای نسبتاً جوان و تحصیل کرده داریم که متأسفانه حجم زیادی از مردم آن در بیکاری، فقر، تورم و فشارهای زندگی به سر می برند. روحیه ی امید و نشاط! خصوصاً در قشر جوان جامعه ی ما نسبتاً پایین و نگران کننده است. نداشتن شغل های مناسب و متناسب، نبودن امنیت شغلی و مالی، تورم ثانیه ای بازار، مشکلات ازدواج، رنگ باختن تفریحات سالم و جایگزین شدن تفریحات ناسالم به جای آنها، همه و همه این مسائل روی هم تلنبار شده و نه تنها جوانان، بلکه مردم زیادی در تمام دنیا از آن رنج می برند. به راستی چه چیزی جز پرداختن به هدف غایی دنیا، می تواند در میان این همه فشار مادی و دنیایی انسان ها را از بطالت و حقارت نجات دهد؟!...

/.///-/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: از خدا می خواهم تا روزی که مقدر به زنده بودنم کرده، نسبت به هدف دنیا آگاه تر و هشیارتر از روز قبل باشم. و در خلل این دانستن و فهمیدن، قدرت عمل کردن و استقامت در انجام آنچه واجب و مقدر کرده است را نیز به من بدهد. الهی آمین.

۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۲
© صبـــا

 

مدت هاست مشغله ی کاری مانع از نوشتن و حضورم در آب و آفتاب شده است. اما این بار دیگر نمی شد نیایم! هر چند کوتاه و مختصر، اما آمدم! آخر، امروز، وفات بانوی صبر و استقامت است...

 

با خود می گویم اگر ایام محرم و ذکر مصیبت حسین(ع) نبود، در این عصر خاموش و سیاه فراموشی چه کسی کربلا و حسین(ع) و یارانش را و زینب(س) را می شناخت؟

و چه کسی بر صبر و استقامت بانوی نجیب و پرصلابت کربلا تحسین می گفت و بر مصیبت هایش می گریست؟

بی شک، تمام وقایع در همان روزهای پرمصیبت محو میشد و به راستی که؛ کربلا در کربلا می ماند، اگر زینب نبود...

زینبا؛

بر درازای زمانی که نمی شناختمت،

و بر درازای امروز تا ابد،

افسوس و آهی دارم

تا نهایت درک بشر...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: زینب(س)؛ کسی نبوده و نیست که حقیر و امثال من، بتوانیم در وصفش چیزی بگوییم و بنویسیم! و به راستی عفو باید کرد تمام انسان ها را از وصف مقام و شرح مصیبت هایش. و این مختصر، تنها بهانه ای برای عرض تسلیت به پیشگاه مقام والای امام عصر(عج) می باشد.

/.///-/

۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۱۷
© صبـــا

من با تو زندگی نکنم پیر می شوم

بی تو من از جوانی خود سیر می شوم

من در شعاع پرتو شمس الشّموسیَت

بی اختیار پیش تو تبخیر می شوم

آیینـه کاریِ حرمَت ذرّه پروری ست

من در رواقِ چشمِ تو تکثیر می شوم

یک شب نشد کـه بی گـُنه آیم زیارتت

اما دوباره پیش تو تقدیر می شوم

نقاره خانه ات ز کجا آب می خورد

کز بانگ آن چو سیل سرازیر می شوم؟

آن نامه ام که از سَر تعجیل و اضطراب

بر بال کفتران تو تحریر می شوم

برداشت سیل گریه بساط زیارتم

نم نم دوباره قابل تعمیر می شوم

وقت ورود در حَرَمِ تو هوایی ام

وقت خروج تازه زمین گیر می شوم*

 

سالها می گذرد از اولین دیدار... اولین شوق... اولین زیارت بهشت...

و من هربار، با دیدن رنگ ها و بوییدن عطرهای بهشتی حرمت، عاشق تر شده ام. و هر بار، پربارتر. و هر بار... مشتاق تر.

با تو عهدی بستم، که خود شکستمش بارها ولی تو ماندی محکم! تا مرا به سوی خودت و عهدمان بکشانی ام. و حالا که من در اوج این کشش، ذرات بدنم دارد از هم جدا جدا می شود، تنها دلخوشم به دیدن تصاویر خیال و خاطراتم از تو و بارگاه ملکوتی ات! و چند عکس تک بُعدی! که دلم را هوایی تر میکنند و سینه ام را تنگ تر! 

آقای خوبی ها؛ هنوز هم  آوای سحرها و غروب های حرم در گوشم شنیده می شوند. صداهایی از خودِ خودِ بهشت... و من هنوز و هر روز، دلتنگ تر و مشتاق تر، منتظرم تا بخوانی ام باز هم، به پابوسی حرمت...

/.///-/

___________________________________

*شاعر: محمد سهرابی / قسمت هایی از شعر، به جهت بلند بودن آن، حذف گردیده است.

۱۵ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۴۰
© صبـــا

بگویید تمام درهای چوبی شهر را جمع کنند.

و به احترام آن در

که سوخت در آتشِ کینه و نفرت دشمن،

آتش بزنند!

 

بی شک،

پس از این

تابِ ماندن بر چارچوب

در دل هیچ کدام آنها نیست...

/.///-/

۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۲۹
© صبـــا

دلم به یاد محرم گرفته است

و اگر چه از این دنیا

و مردمانش

دلِ خوشی ندارم،

محرم که میشود

مردم همین دنیا

رنگ می دهند

به کوچه ها و میدان ها

با صدای تبل و سنج

و پرچم های عزا.

دلتنگ آن رنگم

که روح می بخشد

چشم و دل گرفته ام را...

/.///-/

۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۴۳
© صبـــا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۳:۲۱
© صبـــا